این وبلاگ در مورد سیره نبوی می باشد

پيامبر اکرم (ص) به حضرت زهرا (س) فرمود:
ان الله يغضب لغضبک و يرضی لرضاک
خداوند به خاطر خشم تو خشمگين می شود ،و به خاطر رضای تو راضی
مستدرک الصحيحين ۳/۱۵۳.
به نظر شما چرا حضرت زهرا (سلام الله عليها)
وصيت کرد که قبرشان
مخفی باشد؟
منتظر جواب های شما در قسمت نظرات هستم

بشست بارش رحمت ، غبار كوي محمّد
وضو گرفت صبا ، تا رود به سوي محمّد
زمين مكّه به پابوس او ، چو گشت مهيّا
به عرش و فرش ، بپيچيد ، هاي و هوي محمّد
جهيد برق اميد و نويد ، از دل ظلمت
دميد صبح سعادت به عشق روي محمّد
ظهور آيت « وَالشَّمس » و ، « الضُّحي » شد و ، « وّالَّيلْ »
قسم به روي محمّد ، قسم به موي محمّد
به شاهراه هدايت به رهگذار نبوّت
نشسته مادر خلقت ، در آرزوي محمّد
نه شهر مكه فقط پر ز نور و شور طرب شد
در آسمان و زمين است ، گفتگوي محمّد
به باغ حُسن و ملاحت شكفت غنچة عصمت
به اشك ديدة شوق است ، شست و شوي محمّد
روا بُوَد كه فلك بعد از اين قرار بگيرد
بوده اينهمه گردش ، به جستجوي محمّد
خدا به شأن پيمبر كه « ضالاًّ فَهَدي » گفت
بيافت گمشده اش را بشر ، به كوي محمّد
بلندگوي جهان پخش ايزد يكتاست
شنو كلام خدا را ، خود از گلوي محمّد
براي اين كه ازو ، كس در اشتباه نيفتد
ازينهمه جلوات و صفات هوي محمّد
به شأن او « بَشَرٌ مِتْلُكُمْ » ز حق شده نازل
خدا نماست ز بَس ، خلقت نكوي محمّد
ز بسكه گفت : حسين از من است و من ز حسينم
گرفت ، تربت پاك حسين ، بوي محمّد
به روز حشر ، كه ديگر كسي به فكر كسي نيست
بُوَد نگاه اميد همه به سوي محمّد
ز راه لطف ، خدايا ببخش جرم ( حسان ) را
قسم به عصمت زهرا و ، آبروي محمّد
دیپلماسی و مفهوم آن
کلمه دیپلماسی از ریشه یونانی دیپلوما (diploma) گرفته شده که در اصل به معنی صفحه یا هربرگ لوله یا تا شده است که به موجب آن عنوان یا امتیازی به کسی داده می شود.از این جهت دیپلوما گفته می شود که آن را تامی کردند. از همین ریشه کلمات دیپلماسی و دیپلمات و صفت دیپلماتیک ساخته شده است. صفت دیپلماتیک به طور عامل به روابط دو دولت اشاره دارد. وقتی اهداف و خط و مشی یک دولت در سیاست خارجی معین شد دولت آن را به وسیله روابط دیپلماتیک و مامورهای دیپلمات خود اجرا می کند.
در یک تعریف جامعه از دیپلماسی می توان گفت:که دیپلماسی روشی است برای حل و فصل مسائل مربوط به روابط خارجی دولت به وسیله گفتگو یا هر روش مسالمت آمیز دیگر. در این تعریف سه نکته قابل توجه است.
اول اینکه دیپلماسی درامور مربوط به سیاست خارجی دولت است نه امور داخلی آن. دوم دیپلماسی از طریق گفتگو و مذاکره یعنی از طریق مسالمت آمیز چهره می نماید و زور در آن جایی ندارد. سوم اینکه دیپلماسی روشی است برای حصول نتیجه و هدف مورد نظر. به این جهت در مفهوم کلی، دیپلماسی خوب، اصولا مطرح نیست. ممکن است بهترین مقاصد با یک دیپلماسی نامناسب از بین برود یا بر عکس هدف نا مشروعی به وسیله یک دیپلماسی خوب و صحیح حاصل شود.
تا اینجا سعی شد تا مفهوم کلی دیپلماسی به طور مختصر بیان شود. دیپلماسی در تفکر اسلامی البته شاخصه ها و ویژگیهای خاص خود را دارد که درادامه بحث به این اصول اشاره می شود.
اصول حاکم بر دیپلماسی
منظوراز دیپلماسی در اسلام فعالیتهایی است که حضرت محمد (ص) به عنوان رییس حکومت ونمایندگان و سفرای او در راه نیل به مقاصد و ادای وظایف سیاسی دولت اسلامی و تحقق بخشیدن به خط مشی های کلی اسلام در زمینه سیاست خارجی و همچنین پاسداری از حقوق و منافع دولت اسلامی درمیان قبال و گروههای دینی و دولت های غیر مسلمان درخارج از قلمرو حکومت اسلامی انجام داده اند.
با استناد به آیات قرآن و سنت پیامبر می توان اصول و خطوط کلی دیپلماسی در اسلام را استنباط کرد.
ا- اصل توحید 2- اصل نفی سبیل وعزت اسلامی 3- بهره گیری از روشهای مسالمت آمیز درحل و فصل واختلافات 4- رعایت احترام و نزاکت بین المللی 5- اصل وفای به عهد و احترام به قرار دادها و پیمانها به طور اختصار به توضیح هر یک از اصول می پردازیم.
الف) اصل توحید
اصل توحید و اعتقاد به وحدانیت خداوند زیر بنای تمام احکام اسلامی است. اعتقاد به این اصل باعث نفی طاغوت و الهه های دیگر می شود و همین اعتقاد درنحوه نگرش و رفتارها در تمام زمینه ها موثر خواهد بود. شرک به خدا تنها گناهی است که طبق آیات قرآن کریم قابل آمرزش نیست. بنابراین سرسلسله همه اصول و احمام دینی اصل توحید است.
ب) قاعده نفی سبیل و تاکید بر عزت اسلامی
سبیل در لغت به معنی راه است. اما درمعنای اصطلاحی به معنی قانون و شریعت است. مفهوم قاعده نفی سبیل این است که خداوند در قوانین و شریعت اسلام هیچگونه راه نفوذ و تسلط کفار بر مسلمین را باز نگذارده است و هر گونه راه تسلط کافران بر مسلمانان بسته است. پس در هیچ شرایطی تسلط کفار بر مسلمانان جایز نیست.
این اصل یکی از اصول مهم حاکم بر مناسبات اسلامی با دیگر کشورهاست که سابقه تاریخی نیز دارد، از جمله در فتوای تحریم تنباکو توسط میرزای شیرازی و نفی قانون کاپیتولاسیون توسط امام خمینی (ره)، به قاعده نفی سبیل استناد شده است.
آیات قرآنی (نساء آیه 141) احادیث و اجماع فقها نیز این اصل را ثابت می کند.
ج) اصل همزیستی مسالمت آمیز
ذیل این اصل سوالی اصلی که مطرح می شود این است که اسلام در روابط خارجی خود اصل را بر جنگ قرار داده یا صلح. شاید بعضی ها با استناد به برخی از آیات قرآن در شرایطی جهاد ابتدایی را بیان می کند بر تقدم جنگ بر صلح تاکید کنند. اما در مقابل آیات بسیاری در قرآن وجود دارد و همچنین سیره پیامبر و ائمه هم آن را ثابت می کند که در اسلام غایت و هدف نهایی دست یابی به صلح پایدار است. به همین جهت در اسلام اصل بر صلح است مگر در موارد ضرورت. سوره بقره آیه 208 واجد همین معناست.
د) اصل وفای به عهد واحترام به قراردادها و پیمانها
یکی از اصول مهم در روابط بین المللی احترام به تعهدات بین المللی است رعایت و پایبندی به تعهدات بین المللی ضامن حفظ صلح و همزیستی مسالمت آمیز است. اسلامی نیز به عنوان یک سیاست راهبردی نقص پیمانها وتعهدات را به هیچ وجه جایز نمی داند. درواقع تازمانی که طرف مقابل ازتعهد خود تخلف نکرده وفای به عهد واجب و لازم است.
در آیات قرآن احادیث و سیره پیامبر (ص) مستندات کافی برای اثبات این اصل وجود دارد. مبتنی بر همین اصول پیامبر اکرم (ص) راهبردهای مختلفی را در روابط خارجی خود جهت نیل به اهداف عالیه حکومت اسلامی به کار می برند این راهبردها تحت شرایط خاص و ویژه ای کاربردهای خود را نشان می دادند که در زیر به راهبردهای سه گانه پرداخته می شود.
الف) راهبرد دعوت
یکی از راهبردهای مهم پیامبر در روابط خارجی خود اصل دعوت است و دعوت بعنی درخواست پذیرش اسلامی از غیر مسلمانان. دعوت کننده را اصطلاحا داعی می گویند. داعی در دعوت خود باید قصد داشته باشد یعنی این عمل را برا رضای خدا و به عنوان یک تکلیف الهی انجام دهد. البته برای اصل دعوت شرایط و لوازم را ارایه کرده اند. در قرآن آیات زادی داریم که بر اصل دعوت تاکید دارند. یکی از آیات جالب توجه آیه 125 سوره نحل است که خداوند از پیامبر خود می خواهد برای دعوت به اسلام از حکمت، موعظه و جدل نیکو استفاده کند. در سیره پیامبر می توان مثالهای زیادی از راهبرد دعوت رانام برد. از جمله نامه های متعدد که پیامبر به پادشاهان و روسای قبایل مختلف نوشته است. راهبرد عوت در رفتار پیامبر نشان دهنده این امر است که روش های مسالمت آمیز بر جنگ تقدم دارد .
ب) راهبرد صلح
یکی از آمال و آرزوهای بشری در روابط بین المللی دست یابی به صلح پایدار است. صلح واقعی مسلما از طریق روشهای مسالمت آمیز بدست می آید. قبلا گفته شد که اصل حاکم بر روابط خارجی اسلام صلح است و جنگ حالت استثنایی دارد و بنا به ضرورت تجویز می شود. پیامبر در صحنه های مختلفی از تاریخ اسلام از راهبرد صلح برای پیش برد اهداف خود استفاده کرده است. نمود بارز آن انعقاد صلح حدیبیه است که در بخش های بعدی روند و دستاوردهای آن را توضیح خواهیم داد.
راهبرد جهاد
واژه جهاد در مفهوم عام خود به معنی هرگونه تلاش و کوشش در راه خداست. اما در معنای خاص خود به معنای جنگ مقدس در جهت اهداف دین اسلام است. البته در اسلام جنگ به عنوان یک ضرورت و آخرین راه چاره پذیرفته شده و می توان گفت همان چیزی است که در منشور سازمان ملل به عنوان جنگ مشروع یاد شده است در اسلام جنگ جهت سلطه رد شده و فقط جنبه دفاعی و رفع ظلم دارد. البته در اسلام با اتخاذ یک دیدگاه واقع گرایانه هم جنگ و هم صلح جای خود را دارد و از هر دو می توان جهت ترویج، توسعه و دفاع از اسلام استفاده کرد.
پیمان صلح حدیبیه
با توضیح مختصری که در مورد دیپلماسی اسلام و راهبرهای پیامبر در رفتار دیپلماتیک گفته شد، حال زمینه فراهم شد، تا بتوانیم رفتارهای سیاسی پیامبر در واقعه صلح حدیبیه مورد بررسی قرار دهیم. پیامبر (ص) بعد از تشکیل دولت خود در میدنه و از سر گذراندن جنگها و غزوه های گوناگون که معمولا موفقیت هایی هم برای مسلمانان به همراه داشت در سال ششم هجرت تصمیم گرفت به همراه یاران خود برای انجام حج عمره به مکه برود. پیامبر یاران خود را از این تصمیم آگاه کرد و همراه 400 نفر عازم این سفر شدند. در همین زمان قریش از تصمیم پیامبر آگاه شدند و در صدد بر می آیند که مانع ورود پیامبر به مکه شدند. پیامبر(ص) با آگاهی از تصمیم قریش و با راهنمایی، راهنمایان راه در محلی به نام حدیبیه فرود می آیند. از آنجایی که هدف پیامبر در ابتدا نیز جنگ نبوده و تنها این حرکت اقدامی بود جهت تجدید روحیه یاران خود اعلام می کند که حاضر است در این زمینه با قریش مذاکره کند. در این میان سفرا و مامورین زیادی از طرف قریش اعزام شده و درخواست پیامبر را برای ورود به مکه رد می کنند، حتی پیامبر عثمان بن عفان را که اقوام زیادی در مکه داشت، به عنوان مامور خود اعزام می کند تا هم حسن نیت خود را نشان دهد و هم اینکه پیام خود را به سران قریش برساند.
در نهایت شخصی به نام "سهیل بن عمرو" از طرف قریش ماموریت یافت تا به هر طریقی شده از ورود پیامبر به مکه جلوگیری کند. مذاکرات طرفین به انعقاد پیمان معروف صلح حدیبیه منجر می شود. پیمان شامل هفت بند است : 1- قریش و مسلمانان متعهد شدند که تا ده سال با هم جنگ نکنند.2- اگر فردی بدون اجازه به مدینه فرار کند، پیامبر در صورت تقاضای قریش او را به مکه بازگردانند ولی اگر مسلمانی به قریش پناهنده شد او را تحویل نخواهند داد.3- مسلمانان و قریش با هر قبیله ای که خواستند می توانند پیمان ببندند.4- محمد و یارانش از همین جا باز می گردند و سال بعد به زیارت خانه خدا می آیند، مشروط بر اینکه سه روز بیشتر در مکه نمانند.5- مسلمانان مکه در انجام فرایض مذهبی خود آزادند و کسی حق تعرض و تمسخر آنها را ندارد.6- طرفین متعهد می شوند که اموال یکدیگر را محترم شمارند.7- مال و جان مسلمانی که از مدینه وارد مکه می شود محترم است.
روند مذاکراتی که منجر به بستن این پیمان می شود جالب توجه و درس آموز است . یکی از امتیازاتی که پیامبر به قریش می دهد حذف کلمه بسم الله از صدر پیمان نامه است. سهیل بن عمرو نماینده قریش عنوان می کند که ما رحمان و رحیم را نمی شناسیم، به همین خاطر توافق می شود که از عنوان بسمک اللهم استفاده شود. امتیاز دیگر اینکه نماینده قریش اصرار دارد عنوان محمد رسوالله باید حذف شود چرا که ما اصولا محمد را به رسالت و نبوت قبول نداریم. پیامبر در این زمینه هم بنا بر مصلحت کوتاه می آید. اما با بررسی مفاد پیمان نامه نیز، به نظر می رسد که امتیازاتی به قریش داده شده از جمله بند 2 پیمان ، که مورد اعتراض یاران پیامبر قرارمی گیرد. پیامبر در جواب اعتراض یارانش می فرمایند: "مسلمانی که از خدا و رسولش فرار می کند، خیری در او نیست و در این کار مصلحتی هست ".
حوادث بعدی نشان داد که تدبیر پیامبر درست بوده تا جایی که قریش خواستار لغو بند 2 می شود . در مقابل امتیازات واگذار شده به قریش، این پیمان نامه امتیازات و دستاوردهای بسیاری برای مسلمانان داشت.
اول اینکه برای اولین بار به طور رسمی قریش با انعقاد این پیمان دولت مدینه را به رسمیت می شناسد و این خود اعتبار زیادی برای مسلمانان است. دوم اینکه با صلح حدیبیه شرایط برای گسترش اسلام فراهم شده به گفته ابن اثیر تعداد کسانی که در دو سال بعد از صلح حدیبیه به اسلام گرویدند، بیشتر از همه کسانی بود که در طول نوزده سال بعثت پیامبر(ص) اسلام آورده بودند.
ممنوعیت ده سال جنگ بین قریش و مسلمانان طبق مفاد پیمان نامه فرصت مناسبی بود تا پیامبر بتواند با اعزام سفرا و نمایندگان خود به سران قبایل، گروهها و دولت ها آنها را به اسلام دعوت کند. حتی به نوعی می توانیم فتح مکه را نیز از تبعات همین پیمان نامه بدانیم. چرا که بعدها قریش با نقض مفاد آن زمینه ای فراهم کرد تا پیامبر با ده هزار نفر از مسلمانان و هم پیمانان خود روانه مکه شده و بدون کمترین خونریزی مکه را فتح کند.
خاتمه
پیامبر(ص) ضمن پایبندی به اصول خود، در جایگاه رئیس دولت اسلامی حاضر شد با دشمنان خود پیمان صلح امضاء کند . حتی یکسری امتیازات را نیز واگذار کرد. پیامبر(ص) با تدبیر لازم توانست از این فرصت بدست آمده جهت پیشبرد اهداف دولت اسلامی استفاده کند. سالهای بعد پیامبر(ص) توانست با تجمیع نیروها و هم پیمانان خود در جریان فتح مکه از جایگاه قدرت با دشمنان خود برخورد کرده و حتی بر آنها منت نهاد و از جانشان گذشت. البته ناگفته نماند که پیامبر (ص) در جای خود از راهبرد جهاد و جنگ نیز بارها استفاده کرده است. اما در شرایطی که مصلحت مسلمانان و دولت اسلامی اقتضاء می کرد، از راهبرد صلح حتی در برابر دشمنان اصلی خود نیز استفاده کرد.
بىگمان فايده بررسىهايى از اين دست، نقب زدن به كاستىهاى رفتار اجتماعى پيرامون سنت، شناخت هر چه بيشتر قابليتهاى فرومانده و نشكفته آن و پيدايش نگاه دغدغه انگيز به عوامل و مزايايى است كه در طول تاريخ، بسط انديشههاى سنت را در خود داشتند ولى بارور نشدند.
در يك نگاه تحليلى، عناصر موثر در بقاى سنت را به مجموعههايى چند مىتوان تقسيم كرد كه اين نوشتار به مهمترين آنها اشاره دارد.
عناصرى كه در پرتو قرآن سامان يافته است.
مقومات اصلى شكل گيرى و ماندگارى سنت را بايد در آيات قرآن سراغ گرفت؛ هويت و اعتبار سنت در جايگاه منبع دوم تشريع، ناشى از قرآن است. سنت در پرتو هويت برگرفته از قرآن توانست در متن انديشه اسلام كاركردى اساسى و بىنظير از خود بروز دهد و حوزه انديشه و فرهنگ را در جامعه اسلامى معنا و حيات بخشد.
آيات ناظر به سنت را مىتوان به سه دسته تقسيم كرد:
1- آياتى كه مسلمانان را ملزم به اطاعت از سنت مىكند:
مانند دو آيه زير:
" و ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا..."(1)
"اطيعواالله و اطيعواالرسول و اولى الامر منكم فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله و الرسول ..."(2)
امام على عليه السلام در تفسير اين آيه مىفرمايد: رده الى الرسول ان ناخذ بسنته(3) ؛منظور از برگشت دادن موارد نزاع به پيامبراكرم صلي الله عليه و آله اين است كه به سنت او تمسك بجوييم .
|
پيامبر با دركى كامل از ماهيت انديشه سنت و تلاشهاى ستيزه جويانهاى كه در انتظار خود داشت، سنت را از مولفههاى انفعالى به شدت پيراست. بايد دانست كه هميشه رفتار پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در چارچوبهاى زمانى تفسير كامل خود را نمىيابد؛ بسيارى از موضع گيرىهاى نبوى نقشى پيشگيرانه و تلاشى به منظور علاج واقع قبل از وقوع بوده است. بنابراين بخشى از تلاشهاى پيامبر صلي الله عليه و آله با اين هدف انجام مىگرفته كه زمام ابتكار عمل هيچگاه از دستان سنت جدا نگردد. |
2- آياتى كه سنت را شارح و مبين قرآن معرفى مى كند:
مانند دو آيه زير:
- "و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم."(4)
- "و ما انزلنا عليك الكتاب الا لتبين لهم الذى اختلفوا فيه."(5)
3- آنچه كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را اسوه معرفى مىكند:
مانند اين آيه:
- "لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه."(6)
مىتوان از قيد"حسنه" در آيه استفاده كرد كه پيامبرصلي الله عليه و آله اسوهاى تام و تمام و بىنياز كننده است؛ به همين جهت امام علىعليه السلام مىفرمايد:
"و لقد كان فى رسول الله صلي الله عليه و آله كاف لك فى الاسوه."(7)
در تحليل كلى مىتوان گفت: سه عنصر اساسى را قرآن در ارتباط با سنت گوشزد مىفرمايد:
الف. نبايد با حاكم ساختن راى، سنت را مرجعى تشريفاتى قرار داد! اين نكته از دسته اول (آياتى كه مردم را به اطاعت بىقيد و شرط از پيامبر فرا مىخوانند) استفاده مىشود.
ب. سنت، رابطه اى پيوسته و وابسته به قرآن دارد. اين نكته را مىتوان از دسته دوم (آياتى كه بر شارحيت سنت براى كتاب تاكيد مىورزند) استفاده مىشود.
ج. سنت، حوزههاى مختلف را پوشش مىدهد و به خاطر برخوردارى از قابليتها و ظرفيتهاى لازم پاسخگو است. اين نكته را مىتوان از دسته سوم (كافى بودن سنت در تامين نياز به اسوه) به دست آورد.
بنيان بقاى سنت بر گستره عناصر سه گانه مذكور نهاده شده است كه همگى از قرآن برون تراويده اند. همه عوامل ديگرى را كه در تحليل شكل گيرى و ماندگارى سنت بعدا اضافه خواهيم كرد به اين سه عنصر بازگشت دارد.
عناصرى كه در پرتو توجه و برنامه ريزى آگاهانه پيامبرصلي الله عليه و آله سامان يافته است.
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به عنوان آخرين پيامبر، در قبال آيندگان رسالتى بزرگ بر دوش داشت. او براى بنيان گذارى سنت خود دو نقش را مىبايست ايفا كند؛ از يك طرف سنت خويش را به گونهاى غنى و پرظرفيت ارايه دهد كه بتواند پاسخگوى دو سطح متفاوت تاريخ و زمان پيدايش اسلام باشد و از طرف ديگر، عوامل پيش زمينهها و قابليتهاى لازم براى ماندگارى و بالندگى سنت را در تاريخ تامين و تضمين نمايد. آنچه در پى مىآيد بخشى از اين عوامل و پيش زمينهها و قابليتها است:
1 ـ بهره گيرى از واژه هاى جامع
در شرايطى كه مردم با آموزههاى سنت چندان آشنا نبودند پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در ارايه سنت از جملاتى عمدتا كوتاه و سمبليك بهره جست؛ جملاتى كه در عين كوتاه بودن، حجم فشردهاى از مفاهيم را با خود همراه داشتند و به رغم پربار بودن، شتابان راه به حافظه مىبردند و به خاطر سپرده مىشدند.
پيامبر اكرمصلي الله عليه و آله خود در سخنى كه اماميه و اهل سنت از وى روايت كردهاند، به اين موضوع اشاره كرده و فرموده است: "اوتيت جوامع الكلم."
قرار گرفتن سنت در قالب جوامع الكلم، به مسلمانان امكان مىداد تا با سرعت بيشتر وظيفه دريافت سنت را به انجام رسانند و با سهولت بيشتر مسئوليت بسيار مهم پاسدارى و ماندگارسازى آن را عملى سازند. بهويژه آن كه فرصتى را كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله براى ارايه تمام اجزاى دين همچون اخلاق، فقه، معارف و... در اختيار داشت، زياد نبود و اين به نوبه خود سبب مىشد تا شيوه اى بهتر را براى بهره گيرى از فرصتها جهت ارايه سنت در پيش گيرد.
|
او براى بنيان گذارى سنت خود دو نقش را مىبايست ايفا كند؛ از يك طرف سنت خويش را به گونهاى غنى و پرظرفيت ارايه دهد كه بتواند پاسخگوى دو سطح متفاوت تاريخ و زمان پيدايش اسلام باشد و از طرف ديگر، عوامل پيش زمينهها و قابليتهاى لازم براى ماندگارى و بالندگى سنت را در تاريخ تامين و تضمين نمايد. |
پيامبر اكرمصلي الله عليه و آله علاوه بر ارايه قرآن، وظيفه سنگين تاسيس و ايجاد سنت را نيز بر دوش داشت؛ سنتى كه قرار بود چند گام عقبتر از قرآن، هميشه در انديشه اسلامى باقى بماند. در شرايط صدر اسلام براى پاگيرى و تاسيس اين نهاد فكرى، ارايه بخشهايى كه در لايههاى ظاهر قرآن مشاهده نمىشدند ولى نقشى فقهى داشتند، از اهميت برخوردار بود. پيامبر با ارايه اين بخشها ـ كه مسلمانان به شدت به آن نيازمند بودند ـ سنت را به عنوان يك منبع تشريع در ميان تازه مسلمانان جا انداخت و به نهادينه كردن آن كمك كرد. اين مطلب را هنگامى مىتوان بهتر درك كرد كه با گذر از نگرشهاى امروزى نگاهى نيز به شرايط صدر اسلام بياندازيم، توصيفهايى كه از پيامبر در دوران شكل گيرى اسلام به جاى مانده است، نوعى آميختگى و اين همانى را ميان اهميت شخصيت فقهى و آموزگار پيامبر با اهميت قرآن نشان مىدهد. در واقع اعراب تازه با اسلام خو گرفته تحت تاثير جلوههاى ربانى و اعجازآميز قرآن اولين مزيتى كه از پيامبر به ياد مىآوردند قرآن بود. اين اگر چه نشانگر توان و نيروى بالاى كتاب خداوند در جذب كفار به سمت اسلام مىباشد ولى به خودى خود و در دراز مدت نمىتوانست ديگر نقش پر اهميت پيامبر را كه آن نيز بعد از قرآن داراى اهميتى فوق العاده است، بر مردم نمايان سازد. اين نقش همان سنت ساز بودن و منشا سنت بودن پيامبر مىباشد. سنت در عين حال كه در نهايت ارايه تفسيرهايى از قرآن است ولى ميراث سنت بر جاى مانده نشان مىدهد كه اين نهاد فكرى، اسلامى همچون يك مترجم ساده عمل نمىكند و به صورت مستقل و بدون قرار گرفتن در حاشيه قرآن به ارائه انديشههايى دست مىزند كه گاه راهيابى به ارتباط آنها با قرآن به اين سادگىها ميسر نمىشود. بنابراين پيامبر نياز داشت تا نقش سنت ساز و سنت گذار خود را نيز در ميان اعراب تازه مسلمان باز گويد؛ براى راهيابى به اين هدف مهم آنچه اهميت داشت گسستن رشته هاى اين ذهنيت پيله وار از دور شخصيت پيامبر بود كه وى را در چارچوبى وابسته و غير مستقل از قرآن مىديد. پيامبر براى شكل دادن به شرايطى كه پذيراى نقش سنت ساز او باشد بايد مىكوشيد تا در مردم احساس نياز به خود و سخنانش ايجاد كند و از اين رهگذر هويتى را به نام سنت پديد آورد؛ اين مىتوانست به مردم آن دوران توجه دهد كه علاوه بر "قرآن" ميراث ديگرى نيز به نام"سنت" از پيامبر بر جاى خواهد ماند. اگر امروزه با ميراثى استوار و غير قابل ترديد به نام سنت روبه رو هستيم نمىتوانيم به لحاظ استوارى فعلى آن شرايط شكل گيرىاش را ناديده بگيريم؛ استوارى سنت به جاى مانده در دستهاى ما، محصول تلاشى است كه پيامبر به اين منظور سامان داد. قرآن نيز در توضيحى آشكار، به سنت و نقش پر اهميت آن اشاره مىكند و با قرار دادن اطاعت از رسول در كنار و همدوش با اطاعت از خداوند، نقش غير قابل انكار سنت را به مسلمانان يادآور مىگردد.
اگر انفعال، دامنگير يك حركت اجتماعى شود سرنوشتى بهتر از انزوا يا"تغيير هويت" نخواهد يافت و نيز اگر يك حركت فكرى براى خود وظيفهاى بزرگ را با مختصاتى اجتماعى و سياسى تعريف كرده باشد حتما فراروى خود حركتهاى بازدارنده و ستيزه جوى فراوانى خواهد داشت. پيامبر با دركى كامل از ماهيت انديشه سنت و تلاشهاى ستيزه جويانهاى كه در انتظار خود داشت، سنت را از مولفههاى انفعالى به شدت پيراست. بايد دانست كه هميشه رفتار پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در چارچوبهاى زمانى تفسير كامل خود را نمىيابد؛ بسيارى از موضع گيرىهاى نبوى نقشى پيشگيرانه و تلاشى به منظور علاج واقع قبل از وقوع بوده است. بنابراين بخشى از تلاشهاى پيامبر صلي الله عليه و آله با اين هدف انجام مىگرفت كه زمام ابتكار عمل هيچگاه از دستان سنت جدا نگردد.
پيامبر براى تحقق اين هدف و بخشيدن ابتكار عمل به سنت، كوششى چند جانبه را پى ريخت.
كوششهاى اساسى پيامبر در محورهاى زير جاى مى گيرد:
الف. ايجاد تقابل ميان سنت و بدعت
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در دفاع پيشگيرانه خود از سنت و با توجه به چالشها و خطرات فراروى مكتب، كوشيد تا شعور سنتشناسى را در انديشه، و احساس سنتخواهى را در دل مسلمانان بدمد و از اين رهگذر ضريب مصونيت سنت را قبل از رويارويى با حركت غول آساى بدعت گذاران، بالا ببرد. موضع گيرىها و تلاشهاى پيامبر در ايجاد اين تقابل، پيوندى ناگسستنى ميان سنتجويى و انديشه مسلمانان برقرار كرد كه به انگيزش و پيدايش حساسيت اجتماعى در مقابل بدعت گذارىها در گذر زمان منتهى شد.
بررسى اين واقعيت را با مطالعه پاره اى از روايات نبوى پى مى گيريم:
- "اذا رايتم اهل الريب و البدع من بعدى فاظهروا البرائة منهم(8)؛ آنگاه كه بعد از من اهل ريب و بدعت را ديديد از آنها برائت جوييد."
- "كل بدعه ضلاله(9)؛هر بدعت، گمراهى است."
- "من تبسم فى وجه المبتدع فقد اعان على هدم دينه(10)؛ هر كسبه چهره بدعت گذار تبسم كند، به نابود شدن دين خود كمك كرده است."
- " ... فاما الى سنه و اما الى بدعه(11)؛ ... يا به سوى سنت يا به سوى بدعت!"
- ابى الله لصاحب البدعه بالتوبه(12)؛خداوند از قبول توبه بدعت گذار ابا دارد."
ب. هشدار نسبت به دروغ بستن بر پيامبر صلي الله عليه و آله
رواج دروغ پردازى در نسبت دادن حديث به پيامبر، خطرى اساسى در جامعه براى"سنت نبوى" محسوب مىشد و پيامبر از نقش مخرب اين دروغ پردازى بر پيكره سنت كاملا آگاه بود. تلاش براى آگاه نمودن جامعه از اين خطر، يكى از شگردهاى پيامبر براى حفظ و ماندگار سازى سنت بود.
در روايتى ـ كه هر دو گروه اماميه و اهل سنت از پيامبر اكرمصلي الله عليه و آله نقل كرده اند ـ آمده است:
"من كذب على متعم دا فليتبوا مقعده من النار."(13)
در بسيارى از فرازهاى سنت به رواياتى برمىخوريم كه حاوى مضمونى مشترك هستند؛ در اين مرحله سادهترين روش اين است كه تعدد اين روايات را ناشى از نقلهاى مختلفى كه چند راوى از يك سخن پيامبر صلي الله عليه و آله داشتهاند، ارزيابى نماييم. ولى بايد دانست كه همه موارد تعدد روايت را نمىتوان از اين سنخ به شمار آورد؛ گاه پيامبر يك سخن را در چند جا به دليل اهميت آن ارايه و تكرار كرده است؛ فلسفه اين تكرار، ماندگار سازى سنت و مورد تغافل و نسيان قرار نگرفتن آن در مسير پر پيچ و خمى فراروى بوده است.
براى توضيح اين اصل، ابتدا بايد از دو نكته اساسى غافل نماند:
الف) گاه مضمونى كه تكرار مى شده، خود متضمن ترغيب به حفظ سنت بوده كه در اين صورت، هم مضمون حديث و هم تكرار آن، هدف واحدى را پى مى گرفتهاند و آن ماندگارسازى است. مانند حديث:
"من حفظ على امتى اربعين حديثا من السنة كنت له شافعا ـ او شفيعا ـ يوم القيامه."(14)
در پارهاى از روايات، نتيجه حفظ كردن حديث را شفاعت در روز قيامت(15)، و در پارهاى ديگر، عالم يا فقيه محشور شدن(16) و در روايت ديگر، رفتن به بهشت(17) و... معرفى شده است. كه اين خود مىتواند نشانهاى بر عنايت پيامبر صلي الله عليه و آله به تكرار حديث به شمار آيد.
ب) تكرار مضامين سنت گاهى از حيطه"بيان و گفتار نبوى" فراتر مىرفت و به تكرار"فعل يا رفتار نبوى" مىانجاميد. در واقع پيامبر در موارد زيادى با تاكيد عملى بر يك فعل"به تكرار يك مضمون در سنت" مىپرداخت. مانند آن كه پيامبر، شش يا نه ماه بر در خانه على عليه السلام مىآمد و همراه با سلام كردن به اهل خانه، آيه تطهير را تلاوت مىنمود.
5 ـ به وديعت نهادن بخشهاى عظيمى از سنت نزد اهلبيت عليهم السلام
آنچه پيامبراكرم صلي الله عليه و آله به جامعه زمان خود ارايه داد، تمام سنت و سنت تمام عرصهها نبود. پيامبر صلي الله عليه و آله بيش و پيش از هر چيز كوشيد تا احكام و مسائل فورى و ضرورى جامعه آن روز راعرضه كند و انديشه نوين اسلامى را جايگزين خصلتهاى جاهلى نمايد، خصلتهايى كه بعضا جنبهاى اجتماعى و در عين حال جلوههايى از انحطاط را داشتند. از اين رو سنتى را كه پيامبر صلي الله عليه و آله خود مستقيما به جامعه ارايه نمود، اگر چه حجم گستردهاى را پوشش مىداد اما به يقين همه سنت نبوى نبود بلكه حضرت بخشهاى مهمى از سنت خود را به امام علىعليه السلام سپرد تا وى و فرزندانش در گذر دهههاى بعد به تناسب ظرفيتها و قابليتها به جامعه منتقل كنند. رواياتى كه در زمينه گشوده شدن ابواب دانش توسط پيامبر صلي الله عليه و آله بر امام على عليه السلام وارد شدهاند به اين حقيقت اشاره دارند. از آن جمله، اين روايت كه از امام على عليه السلام وارد شده است: "علمنى رسول الله صلي الله عليه و آله الف باب من العلم يفتح لى من كل باب الف باب."(18)
عناصرى كه در پرتو توجه و برنامه ريزى اهل بيت عليهم السلام سامان پذيرفت.
غور در تاريخ انديشههاى اهلبيت عليهم السلام بيانگر تلاشى پايدار، مداوم و سرسختانه به منظور حفظ سنت پيامبر صلي الله عليه و آله، تقويت سنت گرايى و تحقق هر چه بيشتر آن در جامعه است. اهل بيت عليهم السلام در شرايط فقدان جسمانى پيامبر صلي الله عليه و آله روح سيال انديشه نبوى را به صورتى مداوم و در برهههاى گوناگون به جامعه مىدميدند. روايات و تاريخ بر جاى مانده از اين دوران، گوياى نقش همه جانبه امامان عليهمالسلام در قبال سنت است.
گفتنى است: هنگامى كه از اهل بيت عليهم السلام و نقش آنها در احياى سنت سخن به ميان مىآوريم، دوران فراخى را كه از زمان امام على عليه السلام آغازمي شودو تا نيمههاى قرن سوم امتداد مىيابد، در نظر داريم. اگر چه در تحليل نقش اهلبيت عليهم السلام مىتوان اين دوران نسبتا طولانى را به مراحل مختلفى تقسيم كرد و نقش پيش گفته را به اقتضاى اين تقسيم بندى سامان داد؛ ولى با توجه به نقاط مشترك فراوانى كه اين مراحل زمانى را فراگرفته است، بررسى نقش اهل بيت عليهم السلام را به صورت كلى ارايه مىدهيم.
نقش اهل بيت عليهم السلام را در جهت احياى سنت مىتوان در دو فراز كلى پى گرفت:
الف) تلاش بنيادى به منظور احياى سنت گرايى
اهلبيت عليهم السلام در بخشى از تلاشهاى خود كوشيدند تا به تحكيم موقعيت خويش به عنوان وارثان و در اختيار دارندگان ناگفتههاى سنت نبوى دست بزنند. اين كوشش از آن نظر اهميت داشت كه ايجاد و تحكيم اين جايگاه به آنها امكان مىداد تا به احياى سنت بهتر و موثرتر بپردازند و سنت گرايى را در انديشه رو به رشد مسلمانان نهادينه كنند بهويژه آن كه بعد از پيامبر صلي الله عليه و آله و در زمان اهلبيت عليهم السلام نشر سنت نبوى با چالشهاى گوناگونى رو به رو شده بود چالشهايى كه از يك مشكل اساسى نشات مىگرفت و آن، تعارض بسيارى از انديشههاى سنت با حكومتها و نظامهاى سياسى حاكم بود. مقاومت حاكمان وقت با سنت گرايى، تلاش در جهت احياى سنت را در مسيرى ناهموار و ناامن قرار داده بود.
در اين زمينه دو تلاش عمده را مىتوان در تاريخ اهل بيت عليهم السلام رديابى كرد:
تاكيد فراوان بر انتساب خود به پيامبر صلي الله عليه و آلهتاريخ از سرمايه گذارى پردامنه اى خبر مىدهد كه اهلبيت عليهم السلام با هدف برجسته كردن انتساب خود به پيامبر، به انجام رساندند. اين تلاشها بهويژه در قرن دوم، شدت و شتاب بيشترى به خود گرفت. محور اين تلاشها افزون بر اثبات جايگاه اهل بيتى به صورت عام، اثبات فرزندى خويش نسبت به پيامبر بود. براى اثبات اين فرزندى، گاه به آيات قرآنى نيز تمسك مىجستند.(19)
در پى اين تلاشها مردم و بهويژه اصحاب اهل بيت ـ كه شمارشان عظيم بود ـ هر يك از امامان را با عنوان"يابن رسول الله" خطاب مىكردند كه در بسيارى از گفت و گوهايى كه با امامان داشتهاند ـ و در روايات منعكس شده ـ اين حقيقت، انعكاس يافته است.
بلكه بنا به گواهى تاريخ، اين انتساب پذيرش عمومى يافت چه آن كه بيشتر مسلمانان حتى روساى مذاهب از اهل سنت نيز به اين انتساب توجه نشان مىدادند. يكى از شواهد قابل ذكر در اين زمينه را استاد ابو زهره در كتاب خود كه ـ پيرامون زندگى امام صادق عليه السلام نگاشته ـ آورده است و مىگويد: ابوحنيفه در يك جلسه به امام باقرعليهالسلام گفت:"مكانك كما يحق لك حتى اجلس كما يحق لى، فان لك حرمه كحرمه جدك صلي الله عليه و آله فى حياته على اصحابه"(20)؛ بنشين در مكانى كه سزاوار توست تا من هم در جايى كه سزاوارم هست، بنشينم . چه آن كه براى تو حرمتى است همانند حرمت جدت رسول خدا صلي الله عليه و آله در زمان حيات خود ميان اصحابش.
شاهد ديگر اين كه سفيان ـ يكى از عالمان اهل سنت ـ از امام صادق عليه السلام مىخواهد كه براى او خطبه رسول الله صلي الله عليه و آله را در مسجد خيف حديث كند، امام فرمود:"دعنى حتى اذهب فى حاجتى فانى قد ركبت فاذا جئت حدثتك"(21)؛ من سوار شده ام، بگذار بروم در پى كارم، هر گاه برگشتم تو را حديث خواهم گفت." او گفت: تو را سوگند به قرابتى كه با رسول خدا دارى كه حديث اين خطبه را به من ارايه ده. پس حضرت فرود آمد و به او حديث خطبه پيامبر را ارايه كرد ... .
همان طور كه پيداست شواهدى از اين دست، ضمن آن كه از اقرار به انتساب به پيامبر حكايت مىكند، نشان مىدهد كه در ديد مردم آن دوران، ميان دو مقوله قرابت با رسول خدا و بازگو كردن احاديث پيامبر رابطه برقرار بوده است.
در سوى ديگر اين تلاشها، مقاومت در برابر سلاطين اموى و عباسى و يا دست نشاندگان آنها بود كه مىكوشيدند تا انتساب فرزندى اهلبيت به پيامبر را انكار كنند.(22)
تاكيد بر وارث بودن خود نسبت به علم و سنت نبوى صلي الله عليه و آله .در اين زمينه گاه به سلسله ذهبيه سندى خود كه به پيامبر و خدا ختم مىشد، تكيه مىكردند و به طرح آن مىپرداختند.
در حديثى مىخوانيم كه امام صادق عليه السلام فرمود :
حديثى حديث ابى، و حديث ابى حديث جدى و حديث جدى حديث الحسين و حديث الحسين حديث الحسن و حديث الحسن حديث اميرالمومنين و حديث اميرالمومنين حديث رسول الله و حديث رسول الله قول الله عزوجل.(23)
و در حديث ديگرى از امام رضا عليه السلام مى خوانيم:
"ان اهل البيت يتوارث اصاغرنا عن اكابرنا القذه بالقذه."(24)
ب) صيانت از سنت، و ارايه و ترويج آن
در صحنه نشر و صيانت از حديث، رفتار امامان را مىتوان در چند محور مشاهده كرد:
1ـ صيانت از روح و مضامين سنت
بى هيچ شبهه و ترديد، تحريف مضامين سنت و نيز از بين رفتن جهت گيرىهايى كه سنت براى خود انتخاب كرده است، به مراتب وضعيتى وخيمتر از گم شدن يا از بين رفتن الفاظ و واژههاى روايات دارد؛ چرا كه در مورد دوم، اين احتمال وجود دارد كه مضامين سنت ـ هر چند جداى از واژگان خود و بيشتر به صورت رفتارها و سيرههايى ميان متشرعان ـ در جامعه به حيات خويش ادامه دهند ولى در حالت اول روايات خود به ابزارهايى بر ضد خويش بدل مىشوند و بى آن كه زنگ خطرى را به صدا درآورند، بنيانهاى سنت را مىخشكانند.
"ان فينا اهلبيت فى كل خلف عدو لاينفون عنه تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تاويل الجاهلين."(25)
2 ـ نشر سنت
نشر و طرح ناگفتههاى احاديث نبوى بخشى از تلاش گسترده امامان بود. در اين ميان امام صادق عليه السلام فرصتى فراخ تر از ساير امامان يافت. شمار محدثان از آن حضرت به هزاران نفر مىرسيد. در دوران حضرت، عبارت"قال رسول الله" به عبارتى مانوس و آهنگى آشنا براى شاگردان مدرسه اهلبيت در آمده بود و در هر محفل علمى قال رسول الله را به نقل از امام جعفر صادق عليه السلام بر سر زبان تكرار مىكردند. جامعه آن روز با چشمههاى جديدى از احاديث نبوى آشنا مىشد و براى اولين بار روايتهايى كه از گذر امامان پيشين اهلبيت به امام باقر و امام صادق عليهماالسلام رسيده بود، دريافت مىكرد. ارايه بخشهاى ناگفته نبوى ـ كه تا آن روز نزد اهلبيت ذخيره شده بود ـ تحولى چشمگير و شيرين بود كه بازتاب و شعاع آن، ـ بنا بر شواهد تاريخى ـ حتى جامعه اهل سنت را نيز فرا گرفت. اگر تعصب، محدثانى را كه در قرن سوم به بعد به جمع و تدوين روايات همت گماشتند، به حال خود مىگذاشت اين دسته از روايات نبوى در كتابهاى اهل سنت نيز انعكاس مىيافت.
3 ـ ايستادگى در برابر جريان كاستن از سنت
انديشه فقهى اهل سنت در قرن دوم به دو مكتب حديث گراى حجاز و مكتب راىگراى عراق تقسيم مىشد.بخشى از راى گرايان را ابوحنيفه و پيروان فكرى او تشكيل مىدادند. آنها كاربردى گسترده براى قياس قايل بودند به نحوى كه گاه با گردن نهادن بر لوازم اين كاربرد گسترده، به نفى احاديث نبوى مىپرداختند. اوزاعى يكى از عالمان زير مجموعه مكتب راى است، وى در نقد ابوحنيفه مىگويد: ما بر او خورده نمىگيريم كه چرا به راى عمل مىكند بلكه بر او خورده مىگيريم كه چرا به خاطر راى"احاديث" را كنار مىگذارد!
نكته اين جاست كه امام باقر و امام صادق عليهماالسلام با آن كه در حجاز بودند و قاعدتا قبل از هر چيز بايد نقاط تقابل و افتراق مكتب خود را با مكتب حجاز ارايه و برجسته كنند، كوشيدند تا مرزهاى تقابل مكتب خود را با راىگرايانى كه در عراق فعال بودند پررنگ نمايند با آن كه اولا: ابعاد و مراتب شاگردى راىگرايان نزد اهل بيت عليهم السلام بيشتر بود و به اين شاگردى نيز اشاره مىكردند و ثانيا: آنها مدعى بودند كه مكتب فقهى آنان در نهايت از طريق ابن مسعود به امام على عليه السلام مىرسد. علت آن بود كه مكتب راى ـ بهويژه شاخه ابوحنيفه ـ با تكيه بر راى آشكارا پارهاى از روايات را كنار مىنهاد و كاستن از سنت را به صورت نهادينه شده پيش مىبرد.
4 ـ ايستادگى در برابر افزودن بر سنت و بدعت گذارى
روايات زير شاهدى بر ايستادگى امامان عليهم السلام در برابر بدعت گذارى است:
شخصى از امام علىعليه السلام پيرامون سنت و بدعت سوال كرد، امام عليه السلام فرمود:"اما السنه فسنه رسول الله صلي الله عليه و آله و اما البدعه فما خالفها"(26)؛سنت عبارت از سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله مىباشد و بدعت عبارت از آنچه كه با سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله به مخالفت برخيزد.
و نيز فرمود:
"ما احدثت بدعه الا ترك بها سنه (27)؛ بدعتى پديد نيامد مگر آن كه توسط آن سنتى ترك شد."
ـ امام باقرعليه السلام فرمود:
"ادنى الشرك ان يبتدع الرجل رايا فيحب عليه و يبغض (28)؛ كمترين درجه شرك اين است كه شخص رايى را بدعت گذارد."
1. حشر / 7.
2. نساء / 59.
3. نهج البلاغه، خطبه 125.
4. نحل / 44.
5. نحل / 64.
6. احزاب / 21.
7. نهج البلاغه، خطبه 160.
8. وسائل الشيعه، ج 6، ص 508.
9. همان، ص 511 و صحيح مسلم، كتاب جمعه، ص 43.
10. سفينه البحار،ج 1، ص 63.
11. مسند احمد، ج 2، ص 158.
12. بحار، ج 72، ص 219.
13. نهج البلاغه خ 210/ اصول كافى، ص 621/ صحيح بخارى، ج 1، ص 38/ مسند احمد، ج 1، ص 78ـ130.
14. وسائل الشيعه، ج 27، ص 94/ كنز العمال، ج 10، ص 224 ح: 29184.
15. وسائل الشيعه، ج 27، ص 94/ كنز العمال، ج 10، ص 224.
16. عوالى اللالى،ج 1، ص 95.
17. كنز العمال، ج 10.
18. بحار الانوار، ج 4، ص 127ـ 200.
19. وسائل الشيعه،ج 20، ص 416/ بحارالانوار،ج 12، ص 74.
20. الامام الصادق، ابى زهره، ص 23.
21. الاصول من الكافى، ج1، ص 403.
22. مواقف الشيعه،احمدى ميانجى،ص 155.
23. اصول من الكافى، ج 1.
24. المصدر، ص 320.
25. رساله الوشنوى فى حديث ثقلين التى اصدرتها دارالتقريب بين المذاهب بمصر.
26. تحف العقول، ص 211.
27. نهج البلاغه، خ 145.
28. ثواب الاعمال و عقابها، ج 3، ص 587.
كوثر، شماره ( 49 ).
برکات ذکر صلوات

برکات ذکر صلوات رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: بسيار ياد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مى شود. با توجه به روايت فوق، داستان زير را تقديم مى داريم. توصيه مى كنيم كه قبل از مطالعه به نكات زير توجه نماييد: 1ـ شكى نيست كه اذكار، خواص و فوايدى بسيار دارد. طبق روايات رسيده از معصومين عليهم السلام، ذكر صلوات نيز چنين است. يكى از فوايد آن، رهايى از فقر و تنگدستى است. ناگفته پيداست كه: نتيجه بخشيدن آن، شرايطى دارد. يكى از شرايط آن، چگونگى حالتهاى روحى، نفسى و معنوى انسان است. با اين بيان، ذكر شخصى به ثمر مى رسد كه قبلا زمينه لازم را فراهم كرده باشد. به عبارت ديگر، نبايد توقع داشت كه بدون ايجاد زمينه، تكرار اذكار به نتيجه مطلوب برسد. 2ـ به ثمر رسيدن ذكرها، در سايه تلاش و جديت انسان است. به عبارت ديگر، به نتيجه رسيدن آنها با تنبلى و تن پرورى منافات دارد و نبايد از تلاش و كوشش در كسب معاش دست كشيد و با تكرار اذكار، به كنجى نشست و به اميد اين كه خداوند، روزىمان را مى رساند، از كار و تلاش دست برداشت. رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: بسيار ياد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مى شود. مرد خواب و خوراكى نداشت. مادام كه سر و وضع زن و بچه هايش به خاطرش مىآمد؛ آشفته و غمناك مىشد. ظاهر رنجور و گونههاى ترك برداشته آنها، آزارش مىداد. همين طور شكوههاى بىوقفه همسرش كه خواب و خيالش را ربوده بود. آن روز، مثل هميشه، در چوبى حياط را به هم زد. راه كوچه باريك محله را در پيش گرفت. نمى دانست كجا مىرود؟ ولى گام هايش بسى بلند و كشيده بود. گاهى به اطرافش چشم مى دوخت تا شايد مشكل گشايى بيابد. از چند كوچه باريك و كم عرض گذشت. به چهارراهى نزديك شد كه معمولا از جمعيت موج مى زد. در آن سوى چهار راه، مسجدى قرار داشت. هر چند ظاهرش ساده و كوچك بود؛ اما هيچ وقت از نمازگزاران خالى نبود. گاهى واعظى به منبر مىرفت و به پند و اندرز مردم مى پرداخت. آن روز نيز واعظى بر فراز منبر، در حال سخنرانى بود. جمعيتى گرد آمده بودند و به سخنان او گوش مى كردند. "سعيد" نيز خودش را داخل جمعيت زد. روحانى، پيرامون فقر و راههاى خلاصى از آن سخن مى گفت. بيان شيرين و رسايى داشت. چيزى نگذشت كه سعيد جذب سخنان او شد. بين خودش و او احساس نزديكى مىكرد. به نظرش رسيد كه روحانى، او را مىشناسد و حرفهاى دلش را بازگو مىكند. ولى اين طور نبود؛ سخنان روحانى، حرف دل بسيارى از مردم بود. او در بخشى از سخنانش گفت: "در فرستادن صلوات، كوتاهى نكنيد. زيرا اگر توانگر، صلوات بفرستد؛ مالش بركت مىيابد و اگر فقير صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزىاش را مى فرستد." اين سخن گرچه براى سعيد تازگى داشت، ولى به نظرش آسان بود. از خودش پرسيد: پس تا حالا چرا به اين راه ساده، فكر نكرده بودم؟! سخنان روحانى تمام شد، اما فريادهاى هماهنگ "صلوات" تمامى نداشت. صلواتها، رسا و پى در پى بود. سعيد اميدوار شده بود. او مثل خيلىها، قدم به بيرون گذاشت. راه خانه اش را در پيش گرفت. لبهايش مى جنبيد. لحظهاى زمزمه اش قطع نمىشد. مثل اين كه صلوات، آن سوى لبهايش پنهان شده بود. سه روز گذشت. هنوز صلوات، ورد زبانش بود. سخنان روحانى از دل و ذهنش بيرون نمى رفت: "... فقير اگر صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزىاش را مى فرستد." از خانه بيرون رفت. همچنان چهره ارغوانى و گرسنه بچهها، نگرانش ساخته بود. اتفاقا عبورش به خرابه اى افتاد. مكان ترسناكى بود. گويى در و ديوارهايش با انسان سخن مىگفت. سخن از گذشتههاى دور؛ سخن از آنهايى كه آنجا را به يادگار گذاشته بودند. سنگها و خاكهاى تلنبار شده كف خرابه، راه رفتن را مشكل ساخته بود. اضطراب خفيفى، وجود سعيد را فراگرفت. لحظه اى در خودش فرو رفت. سنگى به پايش اصابت كرد. اول لرزيد و بعد، كمى احساس درد كرد. چيزى به افتادنش نمانده بود. برگشت، نگاه كرد. چشمش به سنگى افتاد كه در حال غلت خوردن بود؛ و بعد سفال خاكى رنگ، توجه اش را جلب كرد. حس كنجكاوىاش بيدار شده بود. گامى به عقب برگشت. از فاصله كمتر، چشم دوخت. بخشى از يك ظرف قديمى به چشمش افتاد. به آرامى خاكها را كنار زد و بعد كوزه كوچكى از دل خاك، بيرون آورد. ضربان قلبش تند تند مى زد. احساس تشنگى مىكرد. لبهاى خشكيدهاش تكان مىخورد. خاكهاى سطح كوزه را فوت كرد. قشنگ و زيبا بود. دهانه كوزه با گِل بسته شده بود. گِلهاى دهانه كوزه را بيرون آورد. به آرامى دهانه آن را به سمت پايين قرار داد. صداى شادىآورى در خرابه پيچيد. صدا از به هم خوردن سكههاى طلا بود. نور طلايى رنگ سكه، زير اشعه خورشيد، وسوسه انگيز و خيالآور مىنمود. گيج شده بود. تصميم گرفتن، برايش دشوار بود. لحظاتى مات و مبهوت به سكهها نگاه كرد. جلوه فريبنده آنها چشمانش را به بازى گرفته بودند. به فكر فرو رفت. در عالم گذشتهاش غرق شد. بار ديگر اوضاع نابسامان خانوادهاش، خاطرش را آشفته كرد. از اين كه نتوانسته بود شكم بچههايش را سير كند، غصه مىخورد؛ از اين كه در مقابل تقاضاهاى آنها چارهاى جز سكوت نداشت، زجر مىكشيد. به خود آمد. چشمش به سكهها افتاد. لبخندي شيرين، روى لبهاى خشكيدهاش، گل كرد. سكههايى را كه روى زمين افتاده بود، جمع كرد و داخل كوزه انداخت. كوزه را به سينهاش چسباند. در حالى كه صورتش را به آسمان بلند كرده بود؛ لحظهاى چشمانش را بست. آنگاه از جايش برخاست. شروع كرد به راه رفتن. چند گامى بيش نرفته بود كه به ياد سخنان آن روحانى افتاد: "... فقير اگر صلوات بفرستد، خداوند متعال از آسمان روزىاش را مىفرستد." گامهايش سست شد. كم كم از حركت بازماند. نه توان رفتن داشت و نه قدرت برگشتن. سر دو راهى قرار گرفته بود؛ دو راهى كه يك راه آن به فقر دائمى منتهى مىشد و راه ديگرش به بهرهمند شدن از آن گنج خدادادى. اما نه؛ او در آن گيرودار سرنوشت ساز، به خودش نهيب زد: وعده روزى من، از آسمان است؛ روزى زمينى را نمى خواهم. برگشت. كوزه را سرجايش گذاشت. درست زير همان سنگى كه به پايش خورده بود. به اطرافش نگاه كرد. سريع از خرابه بيرون شد. ساعتى ديگر، تن خسته و گرسنه اش را روى حصير كهنه اتاقش، رها كرد و بار ديگر در فكر عميق فرو رفت. ـ اين بار هم كه با دست خالى برگشتى؟! اين، صداى همسرش بود كه رشته افكارش را پاره كرد. در حالى كه لبخندى به لبهايش كاشته شده بود؛ همه چيز را براى همسرش تعريف كرد. همسرش كه تحمل شنيدن سخنان او را نداشت، پرسيد: كجاست؟ چرا نياوردى؟! ـ نخواستم. ـ نخواستى؟! چرا؟ مگر حال و روزمان را نمىبينى؟ اگر تو نمىخواهى، گناه ما چيست؟ گناه اين بچههاى معصوم ...؟ ـ مطمئنم كه خداوند روزىام را از آسمان مى فرستد. ـ از آسمان؟! آن را كجا گذاشتى؟ ـ همان جا، سرجايش؛ زير همان سنگ وسط خرابه. در آن لحظه، همسايه اش ـ كه مرد يهودى بود ـ در پشت بام خانه اش به سخنان سعيد و همسرش گوش مىكرد. بعد از شنيدن سخنان آن دو، سخت به طمع افتاد. فورى خودش را به آن خرابه رساند. سنگى در وسط خرابه، سينه به خاك فرو برده بود. به سنگ نزديك شد. به آرامى آن را كنار زد. كوزه، برق نگاهش را دزديد. بى صبرانه سنگ را از دل خاك بيرون آورد. تا آن لحظه هزاران فكر و خيال در ذهنش متولد شده، رشد و نمو كرده بود. خيالاتى كه تنها با سكههاى داخل كوزه به ثمر مىرسيد. او حق داشت كه به هيچ چيز فكر نكند جز آن كوزه و سكههاى داخلش. كوزه را برداشت و يك راست خودش را به خانهاش رساند. به تندى در كوزه را باز كرد. بىصبرانه به درون آن چشم دوخت. ترسى توام با اضطراب، در تنش دويد. موجودات شبيه مار و عقرب، توجهاش را جلب كرد. بيشتر دقت كرد. درست بود؛ عقربهاى سياه و زرد رنگ طول و عرض كوزه را مىپيمودند. در كوزه را بست. احساس تنفرى نسبت به كوزه پيدا كرده بود. به فكر فرو رفت. همان جا، كينهاى نسبت به سعيد در دلش كاشته شد. در حالى كه از چهرهاش شرارت مىباريد، با خود گفت: حتما مىدانسته كه كوزه پر از مار و عقرب است. وقتى فهميده كه من در پشتبام خانه به حرفهاى او و همسرش گوش مىكنم؛ با حرفهاى دروغش، مرا گمراه كرد و گرفتار اين مار و عقربهاى كشنده نمود. جواب دشمنىاش را خواهم داد. جوابى كه هرگز فراموش نكند! سعيد نشسته بود. همسرش به قيافه متفكرانه او نگاه مىكرد. از اين كه شوهرش آن همه سكه طلا را رها كرده بود، عصبانى بود. گاهى با سخنان طنزگونه و نيش دار، عمل او را مورد استهزاء قرار مىداد. چگونه مىتوانست باور كند كه مردش با آن همه فقر، آن همه سكه طلا را رها كرده است؟! بار ديگر به شوهرش نگاه كرد. او همچنان به سينه ديوار چسبيده بود. زير لب، چيزى مىخواند. زن كه حوصلهاش تمام شده بود، گفت: منتظرى كه خدا روزىات را از آسمان بفرستد؟ بلند شو برو بيرون، يك كارى كن. سعيد دنبال جملهاى مىگشت تا پاسخ همسرش را بدهد. هنوز چيزى نگفته بود كه صداى عجيبى در اتاق پيچيد. صدا براى سعيد آشنا بود. همان صداى جذابى كه در خرابه شنيده بود. به سقف اتاق نگاه كرد. از روزنه كوچك سقف اتاقش، بارانى از سكه مىباريد. حالت عجيبى پيدا كرده بود. خوشحالى توام با حيرت، آب دهانش را خشكانده بود. صدايش در اتاق پيچيد: خدايا! شكرت، شكرت. نگاه كن، نگاه كن، خداوند روزىمان را از آسمان فرستاده است. همسرش كه باورش نمىشد، اول به روزنه سقف اتاق چشم دوخت و سپس با شادمانى به جمع كردن سكهها پرداخت. صداى گفت و گوى سعيد و همسرش به گوش همسايه يهودىاش رسيد. او به خودش شك كرد. دست نگه داشت. كوزه را بالا كشيد. از دهانه كوچك كوزه، نگاهش را گذراند. عقربهاى باقى مانده، همچنان به يكديگر تنه مىزدند و از سر و كول هم بالا و پايين مىرفتند. به سعيد و همسرش زهرخندى نثار كرد و بار ديگر كوزه را در دهان روزنه اتاق، وارونه كرد. همزمان صداى سعيد بلند شد: بازهم سكه، سكه. خدايا ... خدايا...! بر شگفتى مرد يهودى افزوده شده بود. به نظرش رسيد كه سعيد و همسرش، عقلشان را از دست دادهاند. براى اين كه مطمئن شود، سرش را به روزنه اتاق سعيد، نزديك كرد. و بعد با احتياط به داخل اتاق نظر انداخت. باورش نمىشد. آنچه ريخته بود، سكه بود. سكههايى كه با رنگ زرد و فريبنده در كف دستان آن دو موج مىزدند و جرنگف جرنگ صدا مىكردند. با خودش گفت: حتما من اشتباه كرده بودم! و ادامه داد: نه! نه! من اشتباه نكرده بودم؛ هر چه بود، مار و عقرب بود. از خودش پرسيد: پس چه اتفاقى افتاده است؟ لحظهاى به فكر فرو رفت. بعد از چند دقيقه انديشيدن، به راز قضيه پى برد. دانست كه اين، سرّى از اسرار غيبى است. سرّى كه به دست خداوند به ثمر رسيده است. سعيد را به پشت بام دعوت كرد. وقتى سعيد، خودش را به آن جا رساند، مرد يهودى خودش را روى قدمهاى او انداخت. همان دم صدايش كه با گريه شوق توام بود؛ در فضا پيچيد: "اشهد ان لا اله الا الله؛ اشهد ان محمدا رسول الله." سعيد نيز گيج شده بود. مىدانست كه باران سكه از بركات "صلوات" است. ولى نمىدانست كه مسلمان شدن يك نفر يهودى نيز از ديگر بركات آن مىباشد. يك بار ديگر به مرد تازه مسلمان نگاه كرد و سكههاى كف اتاق را در ذهنش تداعى نمود. ناخود آگاه بر زبانش جارى شد: اللهم صل على محمد و آل محمد! منبع: شرح الصلوات، احمدبن محمدالحسينى الاردكانى، ص 77 / گنجينه نور و بركت ختم صلوات، انتشارات مسجد مقدس جمكران، ص 65.
خطبه پيامبر اکرم در روز آخر شعبان
سلمان فارسى رحمة الله فرمود: «خطبنا رسول الله صلى الله عليه و آله فى آخر يوم من شعبان، فقال يا ايها الناس قد اظلكم شهر عظيم مبارك، شهر فيه ليلة خير من الف شهر، جعل الله صيامه فريضة و قيام ليله تطوعا، من تقرب فيه بنافلة من الخير كان كمن ادى فريضة فيما سواه، و هو شهر الصبر، و الصبر ثوابه، الجنه، و شهر المواسات و شهر يزاد فى رزق المؤمن، و شهر اوله رحمة،و اوسطه مغفرة، و آخره عتق من النار، و هو للمؤمن غنم و للمنافق غرم.» (1)
ماه رمضان براى مؤمن سود و براى منافق خسران است
حضرت سلمان فرمود: در روز آخر شعبان پيامبر صلى الله عليه و آله براى ما خطبهاى در فضيلت ماه رمضان قرائت فرمود: و در خطاب خويش به ما فرمود: اى مردم به راستى ماه بزرگ مباركى بر سر شما سايه افكنده، ماهى كه در او شبى است كه از هزار ماه بهتر است، كه خداوند روزهاش را فرض و واجب نموده، و به پا داشتن عبادات شبش را به طور استحباب مقرر فرموده است، كسى كه تقرب بجويد به خداوند، به انجام نافله خيرى، مثل آن است كه در غير ماه رمضان فريضهاى انجام داده باشد، و اين ماه، ماه صبر است، و صبر هم اجر و ثوابش بهشت است.
و ماه روزه، ماه مواسات و برابرى است، و ماهى است، كه رزق مؤمن در آن زياد مىگردد، و ماهى است كه اولش رحمت و وسطش مغفرت و آمرزش، و آخرش آزادى از آتش جهنم است، و اين ماه براى مؤمن بهره و منفعت است، و براى منافق خسارت و ضرر.
منبع:
مستدرك الوسائل، مرحوم نورى، نقل از وقايع الايام، ص 436.
سرگذشت «شكافتن سينه پيامبر صلي الله عليه و آله » از پندار تا حقيقت
مقدمه
صفحات تاريخ گواهى مىدهد، دوران زندگى رهبر مسلمانان جهان از آغاز كودكى تا روزى كه به پيامبرى و رسالت مبعوث شد و تا زمانى كه دعوت حق را لبيك گفته و به سراى باقى شتافت، پر از حوادث شگفتانگيز مىباشد. اين حوادث بيانگر اين واقعيت است، كه حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يك زندگى عادى نبوده و حكايت از عظمتشخصيت او مىكند.
دانشمندان و تاريخ نويسانى كه جهانبينى آنان تنها از دريچهى مادىگرى شكل مىگيرد، وقوع حوادث غير عادى در زندگانى انبياى الهى را زاييدهى پندار و يا ساخته و پرداخته حب و علاقه زياد پيروان اديان مىدانند. اين دانشمندان، حداكثر، انبياى الهى را انسانهاى فوق بشرى كه با افكار نورانى خود سير زندگانى بشريت را روشن نموده، معرفى كردهاند. (1)
دانشمندان مسلمان با قبول عالم ماده و روابطى كه بر آن حاكم است، بر اين عقيدهاند: تمام پديدههاى عالم به ارادهى الهى مىباشد و امور جهان تحت قدرت خداوند تدبير مىشود، و خداوند در جهت هدايت انسانها، بنا به مصالحى كه خود آگاه است، از باب لطف و رحمتبر بندگان، حوادث شگفتانگيزى را در مورد بعضى از انسانها تحقق مىبخشد، تا آنها مشعلهاى ايتبشريتشوند.
از جمله اين موارد، حوادث مهم دوران كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را مىتوان ذكر كرد، مانند: شكاف برداشتن طاق كسرى و پر شير شدن رگهاى خشكيدهى سينه حليمه سعديه و زياد شدن بركات در قبيله او (2) ، و....
متاسفانه در بين نقل اين ارهاصات (3) و كرامات كه نشانههاى عظمت شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است و سبب فخر و مباهات مسلمانان مىباشد، عدهاى ناآگاه يا مغرض، خلاف واقعها ومطالب ناروايى به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نسبت دادهاند، كه اگر بپذيريم با سوء نيت همراه نبوده، حاصلى جز وهن شخصيت پيامبر بزرگ اسلام و خدشه به عظمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در بر ندارد.
از جمله اين اسراييليات داستان «شق صدر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم» را مىتوان ذكر كرد كه در كتابهاى حديث و تاريخ غير اماميه رواياتى جعلى در مورد شكافتن سينه پيامبر در كودكى نقل شده و اين واقعه را در شما ر فضايل و كرامات حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم برشمردهاند.
اين نوشتار پژوهشى در مورد داستان «شكافتن سينه پيامبر» در كودكى و بررسى صحت آن مىباشد.
در اين پژوهش بعد از طرح مساله و تعريف واژههاى آن به بيان فرضيههاى مطرح درباره اين داستان مىپردازيم و در ادامه، پيشينههاى روايى و تاريخى بحث و ديدگاههاى مختلف را در مورد آن ذكر مىكنيم و در پايان نظريه مختار را مىآوريم.
طرح و تبيين موضوع «شق صدر النبى»
جمعى از اهل حديث (اهل سنت) (4) از حليمه سعديه نقل كردهاند: پس از آن كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را براى شير دادن به ميان قبيله خود بردم، هنوز چند ماهى از اين ماجرا نگذشته بود كه (طبق معمول روزهاى سابق) محمد صلى الله عليه و آله و سلم با فرزندان ديگر براى بازى به پشت چادرها رفتند، ناگهان برادر رضاعى او سراسيمه و شتابان به نزد ما آمده، گفت: برادر قريشى ما را دريابيد كه دو مرد سفيد پوش او را گرفته خواباندند، سينهاش را شكافتند و چيزى از سينه او بيرون آوردند. حليمه گويد: من و شوهرم به جانب او روان شديم، بچه را با رنگى پريده، مضطرب و وحشتزده در نقطهاى از بيابان مشاهده كرديم، بىاختيار در آغوشش كشيده، بدو گفتم: پسرجان چه اتفاقى برايت افتاده، او گفت: دو مرد سفيد پوش پيش من آمدند و مرا خوابانده سينهام را شكافتند، قلب مرا در آوردند و غدهاى سياه از آن بيرون كشيدند و آن را در طشت طلايى شستشو دادند و دوباره در جايش قرار دادند.
مطلب بالا خلاصه داستانى استبه نام «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم» كه در كتابهاى روايى و تاريخى اهل سنت آمده است.
و به عنوان كرامت و فضيلتى براى پيامبر نقل شده است. (5) ناقلان اين داستان مىگويند: اين عمل در مدت عمر پيامبر پنج مرتبه تكرار شده است: زمان طفوليتحضرت، قبل از پنجسالگى، در ده سالگى، در بيستسالگى و در شب معراج و تكرار اين حادثه را سبب ازدياد شرافت و مقام حضرت دانستهاند، و اين معنى را برخى از شعرا به نظم درآورده، گفتهاند: (6)
"لقد شق صدر النبى محمد مرارا تشريف وذا غاية المجد
فاولى له التشريف فيها مؤثل لتطهير من مضغة فى بنى سعد
و ثانيه كانت له و هو يافع و ثالثه للمبعث الطيب الند
و رابعه عند العروج لربه و ذا باتفاق فاستمع يااخا الشد
و خامسه فيها خلاف تركتها لفقدان تصحيح لها عند ذى النقد
به راستى پاره شدن سينه محمد صلى الله عليه و آله و سلم در چند مرتبه به خاطر كمال شرافت و رسيدن به نهايت مجد و بزرگوارى است.
پس نخست، جمع گشت تمامى شرافتبر او، تا از لعاب دهان بنى سعد تطهير شود.
بار دوم، زمانى بود كه نوجوانى را مىگذراند، و بار سوم هنگام بعثت پاكيزه و بلند مرتبه.
نوبت چهارم، گاه معراج به سوى پروردگار بود، اى برادر هدايتيافته! بشنو اينها را كه همه مورد اتفاق نظر است.
نوبت پنجم مورد اختلاف است و من به جهت فقدان دليل درست ، كه انتقاد كنندگان مطرح كردهاند آن را رها نمودم."
"شق الصَدر" در لغت و اصطلاح
الف. معناى لغوى
در كتاب مصباحُ المنير آمده است: الشق بالفتح، انفراج (7) فى الشىء. كتاب اقرب الموارد «الشق» را اين گونه معنى كرده است: شق الشىء شقاً، صدعه (8) و فرقه و منه قولهم: شق عصا المسلمين، اى فرق جمعهم.
ب. معناى اصطلاحى
معناى اصطلاحى «شق الصدر» همان معناى لغوى آن است; يعنى، شكافتن سينه و منظور از «قصة شق الصدر» داستان شكافتن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است.
فرضيههاى مطرح در مورد قصه «شق الصدر»
در رابطه با موضوع «شق الصدر» دو نظريه مختلف از دانشمندان مسلمان بيان شده است:
1. دانشمندان سنى مذهب بعد از نقل اين داستان، آن را پذيرفته و از كمالات حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بر شمردهاند و يا لااقل آن را تلقى به قبول كرده و در مخالفتبا مفاد داستان حرفى نزدهاند. از دانشمندان اهل سنت تنها "محمود ابورية" در كتاب «اضواء على السنة المحمدية» اين داستان را جعلى و از اسراييليات شمرده است.
2. دانشمندان شيعى در رابطه با صحت اين داستان به سه دسته تقسيم مىشوند:
الف) اكثريت آنها اين داستان را جعلى و از اسراييليات مىدانند; مانند: طبرسى در «مجمع البيان» و ....
ب) عدهاى نيز وقوع اين حادثه را از قبيل تمثيل و تمثل دانسته و در صدد توجيه عقلانى آن بودهاند; مانند: علامه طباطبايى در «الميزان» .
ج) بعضى از دانشمندان شيعى نيز به خاطر وقايع شگفتانگيزى كه در اين داستان است، آن را تلقى به قبول كردهاند; مانند: علامه مجلسى در كتاب «بحار الانوار» .
پيشينهى روايى وتاريخى قصه «شق الصدر»
الف. ريشههاى روايى
ريشههاى روايى خبر «شق الصدر» را در اخبارى مىتوان يافت كه در كتابهاى صحيح بخارى و مسلم (9) و يا ساير كتابهاى روايى و اهل سنت نقل شده است. بخارى در صحيح از ابىهريره (11) نقل مىكند كه : هر كدام از فرزندان آدم عليه السلام به دنيا مىآيد، شيطان، انگشتى به پهلويش مىزند غير از، عيسى بن مريم كه چون خواستبه او انگشتبزند حجاب بر او زده شد و انگشت (شيطان) به حجاب اصابت كرد. و در روايتى ديگر آورده است كه: «مولودى از فرزندان آدم به دنيا نمىآيد، مگر اين كه شيطان به هنگام تولد اورا لمس نمايد، مگر مريم و فررندش» و در صحيح مسلم آمده كه: مولودى از فرزندان آدم به دنيا نمىآيد مگر اين كه به خاطر نيش زدن شيطان، گريه مىكند «الا يستهل من نخسة (12) الشيطان...» .
نقل چنين احاديثى در كتب روايى اهل سنت، دادن حربه به دست مسيحيان متعصب بر ضرر مسلمانان است. آنها به استناد اين احاديث قايل شدهاند كه هيچ بشرى حتى پيامبران معصوم نبوده و در معرض خطا و لغزش هستند، مگر عيسى بن مريم، او از لمس شيطان مصون ماند و همين امر مافوق بشرى بودن او را تاييد كرده و نشان مىدهد كه او موجودى لاهوتى است. (13)
ابو رية به صورت شكواييه از ناقلان اين احاديث مىگويد: اگر مسلمانان به برادران مسيحى بگويند: چرا خداوند خطاى (14) آدم عليه السلام و ذريه او را به غير اين طريق مشكل نبخشيد تا لازم نباشد روح پاك و سالم عيسى عليه السلام را كه بدون گناه و پاك بود (اينگونه به سوى خود) ببرد [منظور به دار آويختن حضرت عيسى عليه السلام ] .
در جواب، مسيحيان مىگويند: چرا خداوند پيامبر را كه برگزيدهاش بود، بدون عمل جراحى قلب همانند ديگر برادرانش، از انبيا و رسولان منزه از خون سياه و نصيب شيطان نيافريد تا ديگر نيازى به عمل جراحى، آن هم چندين مرتبه كه سينهاش پاره پاره شد، نباشد. (15)
آلوسى در تفسير روحالمعانى در ذيل آيه «الم نشرح» مىگويد : «الشرح فى الاصل بمعنى الفسخ...» و در ادامه در تفسير اين آيه كه چگونه قلب پيامبر توسع و شرح صدر پيدا كرد، اشاره به روايتى مىكند از ابن عباس كه در اين باره نقل شده است، و آن همان «قصه شق الصدر» است. «عن ابن عباس و جماعة انه اشارة الى شق صدره الشريف فى صبياه و قد وقع هذا الشق على ما فى بعض الاخبار و هو عند مرضعته حليمة...» . (16)
بعضى از اهل سنتبعد از نقل اين داستان آن را از جمله مزايا و فضايلى شمردهاند كه مخصوص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد، و هيچ پيامبرى حتى حضرت عيسى عليه السلام از چنين موهبت الهى برخوردار نبودهاند. ابن برهان حلبى در كتاب «انسان العيون فى سيرة الامين والمامون» (17) و بوطى در كتاب «فقه السيرة» (18) چنين راى را برگزيدهاند.
ب. ريشهى تاريخى
علامه جعفر مرتضى در اين باره مىگويد: «حقيقت اين است كه اين روايت ماخوذ از –داستانهاى- زمان جاهليت است. در كتاب «اغانى» افسانهاى آمده كه مفادش چنين است:
«اُمَيّة بن ابى صلت» در خواب ديد، دو پرنده آمدند، يكى در باب خانه نشست و ديگرى داخل شد، قلب اُميّة را شكافت و سپس آن را برگرداند. پرنده ديگر به آن –پرنده- گفت: آيا دريافت كردى؟ گفت: آرى، گفت: آيا تزكيه شد؟ گفت: قبول نكرد. سپس قلب را به محلش باز گرداند. آنگاه عمل شكافتن سينه چهار بار براى او –اُميّة- تكرار شد» .
به نظر مىرسد وجود خرافات و افسانههايى، مانند داستان «اُميّة بن ابى الصلت» و روايات جعلى مانند روايت «مس شيطان» زمينهها را براى نقل رواياتى در مورد «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم» و ساختن چنين داستانى فراهم كرده است.
ديدگاهها در مورد قصه «شق الصدر»
الف) ديدگاه دانشمندان اهل سنت
منشا اين حادثه را در كتابهاى روايى و تاريخى غير اماميه مىتوان يافت و علماى اهل سنت را از نظريه پردازان اين داستان مىتوان ذكر كرد. اين واقعه را در كتابهاى روايى اهل سنت در «صحيح مسلم» كتاب الايمان و «صحيح بخارى» كتاب التوحيد و در «مسند احمد» كتاب باقى مسند المكثرين و در كتابهاى تاريخى در «سيره ابن هشام» و «تاريخ طبرى» در قسمت دوران كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىتوان يافت. «مسلم بن الحجاج» از «انس بن مالك» نقل مىكند كه جبرئيل نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد، درحالى كه با نوجوانى مشغول بازى بود. وى را گرفت، بر زمين انداخت، آنگاه سينهاش را شكافت، قلب او را بيرون آورد، و از درون آن لخته خونى بيرون كشيد و گفت: اين سهم شيطان از تو است، سپس قلب را با آب زمزم، در طشتى از طلا شستشو داد و بعد از ترميم درجاى خود نهاد، بچهها نزد مادرش -دايه او- رفتند و گفتند: محمد كشته شد. آنان به طرف او شتافتند و او را رنگ پريده يافتند. «انس» مىگويد: من اثر بخيه را در سينهاش ديدم. (19)
«قال لى انس فكنت ارى اثر المخيط فى صدره» . نزديك به اين معنى و عبارات -كه از صحيح مسلم نقل شد- و يا عين آن را مىتوان در سيره ابن هشام (20) ، «تاريخ طبرى» (21) ، «تاريخ يعقوبى» (22) ، «تاريخ مسعودى» (23) و «السيرة الحلبية» (24) يافت و اگر اختلافى وجود دارد در تعداد افرادى است كه براى اين كار آمدهاند. در بعضى از كتابها از آنها به ملك يا جبرئيل تعبير شده و در بعض ديگر به دو مرد سفيدپوش، ولى در اصل وقوع چنين حادثهاى در تمام كتابهاى مذكور، اتفاق نظر وجود دارد. البته ناقل خبر كتاب صحيح مسلم «انس بن مالك» و ناقل خبر كتابهاى تاريخ «حليمه» است. بعضى (25) خواستهاند در جهت تاييد اين واقعه به آيات يكم تا سوم سوره مباركه «انشراح» تمسك كنند. آنجا كه خداوند خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودهاند:
«الم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك ورزك» . (انشراح/21) «آيا سينه تو را نگشوديم و سنگينى آن را از تو برنداشتيم» .
نقد و بررسى ديدگاه اهل سنت
1. ضعف سند روايت
با مراجعه به كتابهاى رجالى اهل سنت (26) معلوم مىگردد كه مؤلفان اين كتب، «ثور بن يزيد شامى» را كه يكى از راويان اين خبر است و طبرى اين داستان را از او نقل كرده توثيق نكردهاند، ابن حجر مىگويد: جد او در صفين جزو لشگريان معاويه بود و در آن نبرد كشته شد، و هر موقع نام على عليه السلام را نزد «ثور» مىبردند، مىگفت: مردى كه جد مرا كشته دوست ندارم، هرموقع نزد او دربارهى على عليه السلام بدگويى مىكردند، سكوت مىنمود.
ابن هشام در تاريخ، اين داستان را از «بعض اهل علم» نقل مىكند، نقل روايتبه اين صورت ضعف سندى ديگرى به شمار مىرود. زيرا معلوم نيست كه اين «بعض اهل علم» چه افرادى مىباشند، در نتيجه خبر مجهول و ضعيف خواهد بود و نمىتوان به مفاد آن پايبند بوده و بر اساس آن عمل كرد و يا اعتقادى را برگزيد.
2. ضعف متن روايت
محمود ابوريه در كتاب «اضواء على السنة المحمدية» به نقل از استادش «محمد عبده» مىگويد: اين خبر از اخبار ظنيه بوده و خبر واحد است و موضوع آن عالم غيب است و ايمان به غيب نيز جزو عقايد مىباشد و در آن ظن و گمان مفيد فايده نيست، به دليل قول خداوند: «...ان الظن لا يغنى من الحق شيئا» (27) بنابراين، ما مكلف نيستيم به مضمون اين روايات ايمان بياوريم. (28)
3. تعارض بين مفاد روايات
در بين مفاد رواياتى كه در مورد اين واقعه نقل شده، تعارض آشكارى به چشم مىخورد. ابن هشام مىگويد: سبب ارجاع رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم به مادرش اين بود كه عدهاى از مسيحيان حبشه او را با دايهاش ديدند، آنگاه از او -دايهاش- سؤالاتى كردند و پيامبر را مورد معاينه قرار دادند، آنگاه به دايهاش گفتند: ما اين كودك را مىگيريم و به سرزمين حبشه مىبريم، -با شنيدن اين سخنان- حليمه بر جان پيامبر ترسيد و او را به مادرش برگرداند. (29) در حالىكه در ادامه مطلب ابن هشام و ديگران نيز در كتابهايشان نقل كردهاند كه علتبرگرداندن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نزد مادرش داستان شكافتن سينه او بوده است; زيرا حليمه و شوهرش ترسيدند جنيان به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم لطمهاى وارد كنند (30) ، بنابراين او را به مادرش برگرداندند. (31) چگونه ممكن است، پاره شدن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سبب برگشت او به مادرش باشد؟ در حالىكه وقوع اين حادثه را در سن دو يا سه سالگى پيامبر نقل كردهاند، با اين كه همه اتفاق دارند كه پيامبر بعد از اتمام پنجسالگى به مادرش برگردانده شد. (32)
4. منبع شرارت كجاست؟
آيا ممكن است غده يا "لخته" خونى در قلب، منبع شرارت باشد، در حالىكه شرارت و تقوا به قلب مادى ربطى ندارد. به علاوه چرا چندين مرتبه اين عمل تكرار شده، آيا -العياذ بالله- اين به بدى سيرت و ذات پيامبر بر نمىگردد وبهره پيامبر نسبتبه ساير افراد بنىآدم از شيطان بيشتر نبوده است؟
5. آيا ايجاد طهارت باطنى احتياج به عمليات جراحى دارد؟
اگر خداوند بخواهد بندهاش را از شرور و بديها پاك كند آيا احتياج به عمل جراحى، آن هم در انظار عمومى دارد و چگونه ملك مجرد با پر و بالش اين عمل را انجام مىدهد؟!
6. شيطان را بر بندگان مخلص خدا راهى نيست
آيا اين قبيل روايات با آنچه در آيات قرآنى آمده كه شيطان بر بندگان مخلص خدا راه نفوذ ندارد، معارض نيست؟
و هنگام تعارض بايد جانب كداميك را گرفت؟
خداوند در قرآن از قول شيطان نقل مىكند كه او مىگويد: «پروردگارا! بدانچه گمراهم نمودى هر آينه زينت مىدهم در زمين براى بندگان و به زودى همه آنها، به جز بندگان مخلصت را گمراه مىكنم» (33) خداوند در جواب شيطان مىفرمايد: «بر بندگان من تو را سلطهاى نيست» . (34)
«ابوريه» بعد از آوردن اين آيات مىگويد: «چگونه اينان كتاب خدا را به وسيله سنت ظنيه و احاديث متواتر را با اخبار آحاد كه فقط مفيد ظن است، دفع مىكنند» . (35)
قصه «شق الصدر» در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغهاش در ذيل كلام امير مؤمنان عليه السلام در خطبه قاصعه آنجا كه حضرت مىفرمايد:
«لقد قرن الله به من لدن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم ومحاسن اخلاق العالم ليله و نهاره» (36) مىگويد: «ينبغى ان نذكر الان ما ورد فى شان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم وعصمه بالملائكة ليكون ذلك تقريرا و ايضاحا لقوله عليه السلام "ولقد قرنالله..." . (37)
«شايسته است آنچه در شان و عصمت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده است را ذكر كنيم تا توضيحى روشن براى كلام حضرت باشد كه فرمود: "لقد قرن الله..."» .
وى در تفسير كلام حضرت عليه السلام به ذكر جريان شق صدر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نقل از «كتاب تاريخ طبرى» مىپردازد. و در جهت تاييد اين مطلب حديثى را از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه اصحاب امام باقر عليه السلام از او در مورد قول خداوند كه مىفرمايد: «الا من ارتضى من رسول...» سؤال كردند. حضرت عليه السلام فرمود: «خداوند براى انبياى خود ملائكهاى را مامور كرده كه اعمال آنها را حفظ و رسالت را به آنها تبليغ مىكنند و براى پيامبر اسلام ملك عظيمى را موكل كرده كه از هنگام شيرخوارگى او را به خيرات و خوبيها و مكارم اخلاق ارشاد و از بديها باز مىدارد» . (38)
ب) ديدگاه دانشمندان شيعه
در منابع شيعى اين داستان را مىتوان در كتابهاى تفسير ذيل آيه اول سوره «اسراء» كه جريان معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را بيان مىكند و در سوره «انشراح» ذيل آيه «الم نشرح...» و در منابع روايى در كتاب شريف بحار (جلد15) جستجو كرد.
1. قصه «شق الصدر» در تفسير مجمع البيان (39)
شيخ طبرسى در تفسير شريف مجمع البيان در تفسير آيهى اول سوره اسراء به مناسبت نقل ماجراى معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىگويد: «روايات زيادى در ارتباط با عروج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آسمان وارد شده است و عدهى كثيرى از صحابه نيز آنها را نقل كردهاند، كه اين روايات را به چهار دسته مىتوان تقسيم كرد:
الف. رواياتى كه قطع به صحت آن داريم; زيرا متواترند و علم به صحت آنها پيدا مىكنيم.
ب. رواياتى كه عقل وقوع مضامين آنها را تجويز مىكند، و با اصول دين ما نيز مخالفتى ندارد و ما نيز مفاد آنها را مىپذيريم.
ج. رواياتى كه، متن آنها با بعضى از اصول دينى سازگارى ندارد، گرچه تفسير و تاويل آنها بر وجهى كه موافق اصول اعتقادى باشد، ممكن است. بنابراين لازم است اين گونه روايات را قبول نكنيم» .
در ادامه شيخ طبرسى براى هر كدام از اين چهار قسم مثالهايى را نقل مىكند، تا اين كه مىگويد:
«اما نوع چهارم از روايات مانند اين كه نقل شده، در شب معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با خداوند صحبت كرد، و او را ديد، و يا اين كه گفته شده سينه پيامبر شكافته شد» . (و قلب او را از بديها و گناه شستشو دادند) .
شيخ طبرسى براى بطلان قسم چهارم از روايات و مثالهاى آن دليل مىآورد و مىگويد: «دليل بطلان مثال رؤيت و تكلم با خدا اين است كه قبول اين مطلب سبب تشبيه و تجسيم خداوند مىشود، و خداوند منزه از آن است، و دليل بطلان مثال شكافته شدن سينه پيامبر وشستشوى آن از گناه و بديها اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پاك و پاكيزه (طاهر ومطهر) از هر بدى و عيبى آفريده شد، به علاوه چگونه ممكن است قلب با شستشوى ظاهرى از گناه و اعتقاد سوء كه يك امر درونى و روحى است پاك شود؟ !»
2. قصه «شق الصدر» در تفسير الميزان (40)
علامه طباطبايى در تفسير الميزان در ذيل آيه اول سوره اسراء كه خداوند مىفرمايد: «منزه است آن –خدايى- كه بندهاش را شبانگاهى از مسجدالحرام به سوى مسجدالاقصى كه -به واسطهى پيامبران- آن را بركت دادهايم سير داد، تا از نشانههاى خود به او بنمايانيم كه او همان شنواى بيناست» . (41)
مىگويد: تمثيل بهشتبراى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شده است و بهشت را براى او ممثل كردهاند; نه اين كه در خارج بهشت را با چشم سر مشاهده كرده باشد.
ايشان در ذيل همين مطلب «قصه شق الصدر» را يادآور مىشود و مىگويد: «قصه شقالصدر پيامبر نيز مانند رؤيت و ديدن بهشت نوعى تمثل بوده است» . و در ادامه مىگويد: «واقع شدن چنين تمثيلاتى در ظواهر كتاب و سنت (زياد است) كه راهى براى انكار آنها وجود ندارد» .
لازم به تذكر است كه قبول اين قبيل توجيهات متفرع بر صحت و قبول اصل سند روايت مىباشد. و توجيه تمثل علامه با فرض قبول سند روايت در صورتى قابل قبول است كه با متن روايات صحيح در كتب شيعه سازگارى داشته باشد.
به علاوه، به نظر مىرسد قول به تمثل با متن رواياتى كه از كتب اهل سنت در اين مورد نقل شده است قابل جمع نيست وسازگارى ندارد; زيرا از جمله احاديث منقول در اين باره، حديثى است كه از طريق انس بن مالك نقل شده است.
انس در روايتى كه در كتاب صحيح مسلم از او نقل شده است مىگويد: «من جاى بخيه را در سينه پيامبر ديدم» با توجه به اين قسمت روايت، قبول قول به تمثل در شكافتن سينه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم امرى مشكل است.
3. قصه «شقالصدر» در كتاب بحارالانوار (42)
اين داستان را علامه مجلسى در جلد پانزدهم بحار به نقل از كسى كه او را «واقدى» مىنامند، نقل كرده است. وى داستان را اين طور بيان مىكند كه: «جبرئيل، رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را به پشت انداخت و لباسش را بالا زد، پيامبر به او فرمود: اى برادر چه اراده كردهاى، جبرئيل گفت، نگران نباش، بالش را بيرون آورد، سينه و شكم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را پاره كرد، قلب او را گشود و لكه سياهى از آن بيرون آورد، سپس قلب را شستشو داد و آن را در سينه گذاشت» .
وى در ادامه مىگويد: عبدالله بن عباس سؤال كرد از رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم از چه چيزى قلب تو را شستشو دادند؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «از شك و فتنه نه از كفر; زيرا من هرگز كافر نبودم و به درستى كه من ايمان به خدا داشتم قبل از اين كه در صلب آدم عليه السلام جاى گيرم» .
علامه مجلسى مىگويد: روايتشق صدر از طريق مخالفان نقل شده است، و عدهى زيادى از اصحاب -علماء شيعه- بر آن اعتماد نمىكنند، ولى به خاطر دو نكته من آن را ذكر كردهام: (43)
الف. روايات «شق الصدر» وقوع حوادث عجيب و شگفتانگيزى را در مورد شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيان مىكند كه عقل در قبول آن مشكلى ندارد.
ب. در بعضى تاليفات شيعيان اين روايت ذكر شده است.
4. نظر سيد هاشم المعروف الحسنى
وى در كتاب «سيرة المصطفى» بعد از نقل اين داستان، و اعتراف به ضعف سند روايات در برابر اين موضوع مىگويد: اما ضعف سند به تنهايى نمىتواند سبب انكار اين حادثه شود; زيرا آنچه در اين روايات آمده از نوع اعجاز است و عقل به آن احاطه و دسترسى ندارد، در حالىكه قدرت خداوند نيز واسع و فراگير است. به علاوه در زندگى پيامبر بزرگ اسلام از اين قبيل حوادث زياد است كه تفسيرى براى آن غير از اراده خداوند نمىتوان يافت. (44)
نقد و نظر در مورد قصه «شق الصدر» زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پر از حوادث واقعى مىباشد كه نمونهاى از يك انسان كامل را در آن مىتوان يافت و شخصيت او داراى چنين جاذبه روحى و معنوى بوده است كه در طول تاريخ تمدن اسلامى تمام انسانهاى آشنا به تاريخ اسلام حتى آنان كه با او مخالف بودهاند را تحت تاثير قرار داده است. با وجود چنين حوادث شگفتانگيز و وجود شخصيتبزرگى كه همگى حكايت از الهى بودن او مىكند، ضرورتى ندارد براى نشان دادن عظمت وكمال پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نقل حوادثى دروغين وخلاف واقع پيرامون شخصيت او پرداخت. بيان اين قبيل وقايع نه تنها موجبات رفعت و بلندى مقام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را فراهم نمىكند، بلكه سبب وهن و توهين به ساحت عصمت او مىشود. علاوه بر مطالب مذكور، نكات ذيل در بطلان نظريه «شق الصدر» پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قابل توجه مىباشد:
1. پذيرش وقوع «شقالصدر» در مورد پيامبر به آن بيانى كه در كتابهاى روايى اهل سنت نقل شده است، با عصمت پيامبر -حتى در كودكى- كه از آيهى تطهير (45) ومانند آن استفاده مىشود، منافات دارد.
2. شكافتن سينه وجسم حضرت و شستشوى قلب مادى او موجبات پاكى از گناه و بدى را فراهم نمىآورد; زيرا گناه يك فعل روحى و غير مادى مىباشد كه با شستشوى عضوى مادى برطرف شدن اثر آن ممكن نيست. كانون گناه، روح و روان انسان است نه قلبى كه در قفسه سينه قرار دارد و اگر در لسان قرآن و روايات كانون گناه و ثواب قلب معرفى مىشود، غالبا همان روح و نفس انسانى مراد است، نه قلب مادى كه در قفسه سينه قرار دارد.
3. آيات اول سوره مباركه «انشراح» (46) ارتباطى به «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم» ندارد (كه بعضى آن را به عنوان مؤيدى براى اين داستان آوردهاند) زيرا شرح صدرى كه در اين سوره مراد است، همان مساله سعه صدر است، كه معناى صبر، استقامت و تحمل مصايب و مشكلات را دارد و ربطى به شكافتن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ندارد.
4. اگر داستان «شق الصدر» را بپذيريم، معنايش اين است كه پاكى حضرت از گناه جبرى و خارج از اختيار او بوده و به او تحميل شده است، و اين را به عنوان فضيلتى براى حضرتش نمىتوان ذكر كرد. به علاوه اگر ارادهى خداوند بر اين تعلق گرفته بود، تا پيامبرش را از گناه پاك كند، چه نيازى به انجام اين امور مشكل داشت، بلكه خداوند با يك ارادهى تكوينى «كُن فَيَكون» بدون عمل جراحى قلب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از لخته خون سياه و غدهى بد پاك مىكرد تا حضرت صلى الله عليه و آله و سلم به گناه آلوده نشود.
پىنوشتها:
1. تاريخ عرب، ص 143، فيليپ حتى، مترجم: ابوالقاسم پاينده; تاريخ جامع اديان، جان، بى ناس ، ص716، مترجم: على اصغر حكمت.
2. بحار: 15/345; سيرة ابن هشام: 1/177; تاريخ طبرى: 2/158; مناقب ابن شهر آشوب: 1/24; زندگانى محمد، ص 160، هيكل.
3. ارهاصات: به آن حوادثى كه مقارن ولادت و در طول دوران كودكى پيامبر اتفاق افتاده است مىگويند، مانند خشك شدن درياچه ساوه و به رو افتادن بتها در بتخانهها...، سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام.
4. سيره ابن هشام: 1/174 175; تاريخ طبرى: 2/158 162; تاريخ يعقوبى: 1/10; صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح236; صحيح البخارى، كتاب التوحيد، ح6943; مسند احمد، ح13555.
. [قالت (حليمة [... اذا اتانا اخوه يشتد فقال لى و لابيه ذاك اخى القريشى قداخذه رجلان عليها ثياب بيض فاضجعاه فشقا بطنه فهما يسوطانه...» ] .
5.اضواء على السنة المحمدية، ص 187، محمود ابورية.
6. سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، ص 110، علامه جعفر مرتضى.
7. «انفراج» به معنى باز شدن، گرفته شده از ماده «فرج الشىء» چيزى را باز كرد.
8. صدع الشى: آن چيز را شكافت.
9.صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح236.
10. تفسير روح المعانى: 3/137 در ذيل آيه «و انى اعيذها بك و ذريتها من الشيطان» درباره مس شيطان فرزندان آدم مگر حضرت عيسى مسيح، مطالبى را نقل كرده است.
11. صحيح بخارى: 6/359; بخارى اين روايت را در تفسير سوره مريم، آيهى «انى اعيذ بك و ذريتها...» آورده است.
12. نخسة به معنى : سيخ زدن و نيش زدن، نخسة الشيطان سيخ زدن شيطان.
13. اضواء على السنة المحمدية، ص 186، به نقل از كتاب «المسيحية فى الاسلام» نوشته ابراهيم لوقا.
14. بر اساس اعتقاد مسيحيان، حضرت عيسى مسيح به صليب آويخته شد تا كفارهى گناهان آدم وفرزندان اوباشد، و آنها معتقدند انسانها با گناه جبلى به دنيا مىآيند.
15.اضواء على السنة المحمدية، ص 187.
16. تفسير روح المعانى: 3/166.
17. السيرة الحلبية النبوية: 1/165... و ان ذلك (مغمز الشيطان) مخلوق فى كل واحد من الانبياء عيسى عليه السلام وغيره ولم تنزع الامن نبينا محمد صلى الله عليه و آله و سلم قال صلى الله عليه و آله و سلم: «ثم غسلا قلبى بذلك الثلج» .
18. فقه السيرة، بوطى، ص 53.
السيد الحسنى از علماى شيعه در كتاب «سيدة المصطفى» ، ص 46، اين راى و نظر را برگزيد.
19. صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح236; صحيح البخارى، كتاب التوحيد ح 3: 696، مسند احمد ح5: 1355، قريب به اين مضمون در سيره ابن هشام: 1/175; تاريخ طبرى: 2/158 162; تاريخ يعقوبى: 2/10.
20. سيره ابن هشام: 1/174 175.
21. تاريخ طبرى: 1/574.
22. تاريخ يعقوبى: 2/10.
23. تاريخ مسعودى: 2/275.
24. السيرة الحلبية: 1/165.
در مسند احمد، ح 5: 1355 و صحيح البخارى، ح 3: 616 و صحيح مسلم، ح 236، جبرئيل را به عنوان كسى كه شق صدر نبى را انجام داد معرفى كردهاند.
25. تفسير روح المعانى: 30/166.
26.تهذيب التهذيب: ج2/ ص 33.
27.نجم/28.
28. اضواء على السنة المحمدية، ص 188.
29. سيره ابن هشام: 1/177.
30. قال لى ابوه يا حليمة: لقد خشيت ان يكون هذا الغلام قد اصيب [ديوانه شود] فالحقيه باهله قبل ان يظهر به ذلك.
31. سيره ابن هشام: 1/174، سيره حلبى: 1/166.
32. سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام: 1/112; حيات محمد، ص 161، هيكل.
33. حجر/40 و39.
34. ا سراء/65.
35. اضواء على السنة المحمدية، ص 188.
36. قسمت اول خطبه قاصعه، نهج البلاغه.
37. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 13/204.
38. شرح نهج البلاغه: 13/207.
39. تفسير مجمع البيان: 3/395.
40. تفسير الميزان: 13/34.
41. اسراء/1.
مثلت له تمثيلا: اذا صورت له مثاله بالكتابة وغيرها ومنه «العبد اذا كان اول يوم من ايام الاخرة مثل له ماله و ولده و عمله ويجوز ان يراد بالتمثل حضور هذه الثلاثة بالبال وحضور صورها فى الخيال» ; مجمع البحرين، ج5، كتاب الام.
صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح236.
42. بحار الانوار: 15/356.
43. همان، ص 357.
44. «و هذا الاختلاف وان كان بذاته من الدواعى التى تثير الشكوك حول هذه الحادثة وبخاصة اذا نظرناالى اسانيد تلك المرويات الا ان ذلك وحده لا يكفى لانكار هذه الحادثة من اساسها لان ما جاء فى تلك المرويات هو من نوع الاعجاز والعقل لا تحيط به...» . سيرة المصطفى، ص 46.
45. احزاب/33.
46. انشراح/31.
على كربلايى پازوكى
اين مقاله با نگرشي ديگر به پيامبر اعظم(ص) و با بهره گيري از سخنان انديشمند بزرگ امام موسي صدر به رشته نگارش در آمده است. اميد که در سال پيامبر اعظم(ص) بتوانيم جرعه نوش درياي معرفت آن صاحب منصب عرش الهي، مخاطب «بلغ العلي بکماله» و برگزيده و درود فرستاده شده خدا و مؤمنان باشيم.
از سپيده دم آفرينش آدمي، ذهن او در پي شناخت بوده است. از همين رو، در خود و پيرامون خود، به كشف ناشناخته ها پرداخت و در طي هزاران سال با تلاشي جانكاه در پي حقيقت گشت. آنچه بيش از همه آدمي را به تكاپو وا مي داشت و او را به انديشيدن بر مي انگيخت، ترس او بر سرنوشت خويش بود. زيرا كه خود را در جهاني پر سطوت، كه از زمين و آسمان بر او دشمناني بزرگ چيره مي كرد، ناتوان مي ديد، و ياراي برابري با آنها را نداشت. امنيت و ثبات دو انگيزه ژرف و دو هدف دوردست او، در پس نگاه هاي خيره وترسان او در معماي طبيعت، بودند. براي تحقق امنيت وآسايش تنها دو راه پيش رو داشت:
1- چيرگي بر طبيعت
2- سازش با طبيعت از هر راه ممكن
چون در آن مرحله از تحقق امر نخست فرو مانده بود، به اكراه، به كوشش براي تحقق امر دوم تن داد. از اين رو به خلق اوهام گوناگون پرداخت و به بندگي آنها پرداخت. قرآن نيز آن را بيان كرده است، همچنان كه اين مسأله در تاريخ اديان و عقايد ثابت شده است.
رسالت همه انبيا يكي است، و اختلافشان، تنها به ادوار زندگي بسته است؛ ادوار زندگي با توجه به «تكامل وتكوين». جوهر انقلاب پيامبران بر ضد بت پرستي به هر شكلي كه باشد، در مراحل و ادوار مختلف تفاوتي نمي كند. زيرا كه آنان رهبراني رهايي بخشند؛ به دقيق ترين معاني اي كه ما امروز از اين دو واژه (رهبر و رهايي بخش) در مي يابيم. گزاف نيست اگر بگوييم حضرت محمد(ص) بزرگترين پيامبر است وانقلاب او بزرگترين انقلاب. اين بيان واقعي اين انقلاب است و نتايج اين انقلاب و تاريخ، اين را ثابت كرده است.
در اين گفتار بر آنيم كه عظمت پيامبر را با پاره اي كارهاي قهرمانانه اش براي آزاد ساختن بشر از بندها و بت ها به سوي جهان بهتر برشمريم.
دعوت به وحدت در عين کثرت
يكم: پيامبر در جهاني كه فرقهها و گرايشهاي متفاوتي در آن بودند، دعوت خود را بر توحيد بنيان نهاد. براي دنيا خداياني بي خرد ساخته بودند. اين خدايان منجلابهاي تفرقه، رسوايي و ناداني بودند. پيامبر اسلام در دعوت رهايي بخش خود با سختي هايي رو به رو شد كه خود ـ در حالي كه او فداكار و شكيبا بود ـ چنين ميگويد: «هيچ پيامبري آنچنان كه من آزار ديدم، آزرده نشد»(1)
او با رد شرك، و زشت شمردن بت پرستي، دعوتش را براي ژرفا بخشيدن به اين اصلِ جامعِ رسالتش (يعني توحيد)، آغاز کرد، تا اينكه در «يوم الفتح» پيروزي درخشانش را به اوج رساند. وعلي جوانمرد اسلام را بر شانههايش بلند كرد. خداوند با اين پيروزي او را برتري بخشيد. در آن روز علي(ع) دستان خود را زير بزرگترين بت، «هبلِ» يك چشمِ وصله دار برد و آن را از ريشه بركند. ديگر بتهاي كوچك را نيز بركند تا با نابودي آنها نظام شرك را از ميان برد.
پيامبر در نبرد با شرك، به از ميان رفتن ظواهر بسنده نكرد. بلكه در سنگرگاههاي آن يعني جانها و دلها به مبارزه پرداخت. و جان ها و دل ها را از نگراني ها و وسوسه ها پاك كرد. پيامبر ميفرمايد: «شرك پنهانتر است از جنبش مورچهاي سياه، بر تخته سنگي، در شبي تيره»(2). چه انگيزهاي نيرومندتر از حس خطر از پيروي شرك و مقابله با اثرش در راههاي تاريك و لانههاي پنهانش است؟ و چه نيرويي بهتر از اين احساس، با خطر كمين گرفته در درون سينهها و آرام جانها مقابله مي كند؟
سال نهم هجري پيامبر هيئتي متشكل از علي(ع) و ابي بكر را با آياتي از سوره برائت روانه يمن كرد. حضرت علي از جانب پيامبر نبردي بر ضد الحاد را در دربار اعلام كرد. نبردي كه در آن سستي و نرمش راه ندارد. خورشيد و ماه را از عرش الهي تا بندگاني براي خدا پايين آوردند. او گفت خورشيد و ماه و ديگر موجودات تحت فرمان خداوند هستند؛ و هرگاه خداوند براي آنها خير و نفعي بخواهد، خير و نفعي بيشتر به انسان مي رسد.
رهايي از الوهيت خيالي
دوم: مردم را از يك الوهيت خيالي رهاند. براي نخستين بار در تاريخ، انديشه را به نيكوترين شكل آزاد، و از ويرانه بتها راهي به علم باز كرد. ديگر درياها، كوهها و ستارگان حريمهايي نبودند كه فكر فقط با زنجيرهاي سنگيني از قداست مي توانست به آنها نزديك شود. پيامبر مسلمين را به فراگيري علم خواند، تا آن را براي خير آدمي به كار گيرند. آنها را به باز نمودن قفلهاي طبيعت، به ياري تأمل و تجربه فرا خواند. دستور داد تا علم بياموزند «حتي اگر در چين باشد». دستور داد تا«از گهواره تا گور» پايداري پيشه سازند و تلاش كنند. پيامبر راه را بر شيادي و خرافه سازي بست، و اجازه نداد تا ساده انديشان عقايد مبهم را در پوششي از تقدس و ترس بپذيرند. چنانكه در اروپا وضع چنين بود. در قرون وسطي شديدترين تنبيهات را به دانشمندان و آزاديخواهان چشاندند. حكايت گاليله و كوپرنيك و دكارت و صدها نفر ديگر هنوز از ذهنها پاك نشده است.
اين فرهنگْ آسمان و زمين را پيوند مىدهد و فرد و اجتماع را به پروردگار عالم مربوط و متصل مىكند؛ ارتباطى محكم و ناگسستنى. اين خداشناسى، كه با قداست و قدرت همراه است، همه احساساتِ انسان را پاسخ مىگويد.
اسلام مىكوشد تا با اين ويژگى پردهاى بر عقل سليم آدمى نكشد و انسان را از تفكر درباره خلقت و رويدادهاى جهان و تلاش عقلانى براى شناخت قلمروهاى گوناگون حيات برحذر ندارد. فرهنگى است كه براساس ايمان به خداى يگانه، خدايى كه با هيچ يك از افراد و موجودات جهان انتساب و قرابت و دوستى خاص ندارد، استوار است و تمام جهان، با همه خصوصيّات و پديدههايش، در برابر قانون علت و معلول و مشيت پروردگار سر فرود مىآورد، مشيّتى كه همه موجودات را زير بال رحمت خود گرفته و هيچ گاه مانع از ارتباط اسباب با مسببات و تأثير علت در معلول نيست. در حديث آمده است:
مشيت پروردگار بر اين تعلّق گرفته است كه امور جهان از راه اسباب و علل جريان داشته باشد. ابىاللَّه أن يجرى الأمور إلاّ بأسبابها (كافى).
خداوند ايمان تقليدى و موروثى را نمىپذيرد؛ بلكه امر به تفكر و تدبر عميق در عقيده مىفرمايد.
وَ كَذَلِكَ ما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ فِى قَريَةٍ مِن نَذيرٍ اِلاَّ قَالَ مُترَفُوهَا اِنّا وَجَدنآ ابآءنا عَلى اُمةٍ وَ اِنّا عَلى اثارهِم مُقتَدُونَ. بدينسان، پيش از تو، به هيچ قريهاى بيمدهندهاى نفرستاديم مگر آنكه متنعّمانش گفتند: پدرانمان را بر آيينى يافتيم و ما به اعمال آنها اقتدا مىكنيم.
جهاني برتر با در هم شکستن قيود
سوم: پيامبر براي برپايي يك جهان واحد و اجتماعي برتر، همه قيدها را در يك فراگيري بيسابقه و بي همتا در هم شكست.
نخست اعلام كرد: نظام فاسد اثر مستقيمِ رفتار و سلوك آدمي است. اگر انسان نظام برتري بخواهد، چنين چيزي به دست خواهد آمد. گفت « ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم» [در حقيقت، خدا حال قومي را تغيير نمي دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند.] همچنين گفت: «ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس ليذيقهم بعض الذي عملوا لعلهم يرجعون» (3) [به سبب آنچه دست هاي مردم فراهم آورده، فساد در خشكي و دريا نمودار شده است، تا [سزاي] بعضي از آنچه را كه كرده اند به آنان بچشاند، باشد كه بازگردند.]
و نيز قرآن مجيد مىفرمايد:
اِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ مَا بقَومٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنفُسِهم . خدا چيزى را كه از آنِ مردمى است دگرگون نكند تا آن مردم خود دگرگون شوند.
ظَهَرَ الفَسَادُ فِى البَرِّ وَ البَحر بِمَا كَسَبَت اَيدِى النّاسِ لِيُذيقَهُم بَعضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُم يَرجِعُونَ. به سبب اعمال مردم، فساد در خشكى و دريا آشكار شد تا به آنان جزاى بعضى از كارهايشان را بچشاند، باشد كه بازگردند.
وَ نَفسٍ وَ ما سَوَّيهَا فَاَلهَمَها فُجُورَها وَ تَقوَيها قَد اَفلَحَ مَن زَكَّيها، وَ قد خَابَ مَن دَسَّيها. و سوگند به نفس و آن كه نيكويش آفريده - سپس بدي ها و پرهيزگاري هايش را به او الهام كرده - كه: هر كه در پاكى آن كوشيد رستگار شد، و هر كه در پليدىاش فرو پوشيد نوميد گرديد.
خداوند بر اساس همين اسلوب با پيغمبران خود رفتار كرده و غير از موضوع معجزات، كه فوق عادت است و استثنائى است براى اثبات مدعاى آنها، هيچگاه براى پيغمبران و ايمان آوردن امت آنها، نواميس طبيعت را درهم نريخته، بلكه اراده كرده است كه انبيا نخستين افرادى باشند كه بر اين اساس ايمان بياورند و سپس ديگران را به سوى آن بخوانند و در اين راه ناهمواري ها و ناگواري هايى را تحمل كنند كه كوه ها تاب و توان آن را ندارند.
ثانياً: تصريح كرد هر جا كه بوي ظلم استشمام ميشود، بايد بر ضد آن انقلاب كرد. و به مقابله با طاغوتيان و ستمگران فرا خواند. و فرمود :«ولا تركنوا إالي الذين ظلموا فتمسكم النار ومالكم من دون الله من اولياء ثم لاتنصرون» [ به ستمكاران ميل نكنيد، كه آتش بسوزاندتان. شما را جز خدا هيچ دوستي نيست وكسي ياريتان نكند.]
ثالثاً: برابري در حقوق و واجبات را وضع كرد. پس ميان آدميان اختلاف طبقاتي فرقي نيست مگر در علم و عمل و تقوا. در سلسله مراتب آدميان نژاد وثروت جايگاه واعتباري ندارد.
مبارزه طلبي خدايان شرک
چهارم: پيامبر مصرانه با خدايان شرك چه از سنگ و چه بشري تحدي ميكند، هستي و بي پايگي آنان را مينماياند و در انداختن ارزش و اعتبار آنها پيروز ميشود.«يا ايها الناس ضرب لكم مثل فاستمعوا له وان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب» [ اي مردم، مثلي زده شد. پس بدان گوش فرا دهيد: كساني را كه جز خدا مي خوانيد هرگز[حتي]مگسي نمي آفرينند،هر چند براي آفريدن آن اجتماع كنند، و اگر آن مگس چيزي از آنان بربايد نمي توانند آن را باز پس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.]
چه بسا قصه يك عرب باديه نشين پر معناترين چيزي باشد كه از پيامبر براي زدودن ترس مردمان و درهم شكستن هيبت غير حق از اذهانشان روايت شده است. يك باديه نشين متحيرانه واز روي ترس به عظمت پيامبر اقرار كرد؛ همچون بندگان در برابر پادشاهان. پيامبر مهربانانه به او گفت:«همانا من فرزند زني از قريشم كه خرده گوشت مي خورد»
ستيز با اوهام و خرافات
پنجم: شدت موضع پيامبر در برابر تطير(4)و تفأل و تنجيم(5) كمتر از ستيز او در برابر ديگر اوهام و خرافات نبود.در برخي جنگ ها، پيامبر به دليل «طالع نحس» از رفتن به نبرد نهي مي شد،اما پيامبر روانه جنگ مي شد و طالع نحس را به «طالع سعد» دگرگون مي كرد، و مي گفت:«نه نحسي اي هست و نه دشمني اي». مي گفت: «با روزها دشمني نورزيد والا با شما دشمني مي ورزند»(6). همچنين مي گفت:«هركس به سنگي ايمان بياورد، خداوند با او محشورش مي كند.»
ششم: پيامبر در برابر عادات و سنت ها همان موضع پيشين را داشت. پيامبر سنت گذشتگان را تحت تأثير تحولات زمانه معرفي كرد پس نبايد سنت ها به بت و خدايي بر ساخته تبديل شوند و به آنها تقدس بخشيم. خود پيامبر با تشريعِ اسلاميِ آساني در حادثة زيد، فرزند خوانده اش و زينب دختر جحش، دختر عمهاش، يكي از مخاطره آميز و دشوارترين اين رسمها را نفي كرد(7) نيكوست كه در اين باره به تفسير امام شيخ محمد عبده و ديگران رجوع كنيم تا مفصلاً از حكمت تشريع در اين حادثه بر ضد بتِ عادت آگاهي يابيم.
-----
1- بحارالانوار، جلد39، صفحه55
2- بحار الانوار، جلد18، صفحه 158
3- ترجمه همه آيات از استاد فولادوند آورده شده اند.
4- تفأل به بدي زدن
5- بايد دانست تنجيم همان اختر گويي يا نجوم احكامي است كه مي گفتند ستاره ها در سرنوشت زمين اثر دارند، وما مي خواهيم اين اثر را كشف كنيم. اما علم نجوم، اختر شناسي است. آنچه كه در روايات شيعه واهل سنت وفقه اسلامي به شدت نهي شده همان تنجيم است، نه نجوم.
6- بحار الانوار، جلد 24، صفحه 238
7- « زيد بن حارثه» بنده خديجه(س) بود. حضرت خديجه او را به پيامبر داد هم او را آزاد كرد. اما زيد نزد پيامبر ماند وبر خلاف خواست پدرش به قبيله اش باز نگشت. پس از مدتي پيامبر زيد را به ازدواج دختر عمه اش كه هم از ثروت برخوردار بود وهم از منزلت والا، در آورد. اين ازدواج به طلاق انجاميد. سپس پيامبر خود با زينب دختر عمه اش ازدواج كرد. اين عمل پيامبر به دو منظور صورت گرفت. نخست اينكه مي خواست نشان دهد كه فرزند خوانده حكم فرزند را ندارد (درست بر خلاف تفكر جاهلي) دوم اينكه هويت فرزند خوانده بايد مورد توجه قرار گيرد.

در آستانه بعثت و ولايت قرار داريم. اين حادثه مبارك به راستى انفجار نور در قلب تاريكىها و فريادى در خاموشىها و هشدارى در اوج غفلتها بود. عظمت و اعجاز اين حركت بزرگ و توفنده را مىتوان با مطالعه كارنامه جهان پيش از بعثت به دست آورد.
قرن ششم ميلادى را بايد عصر حاكميت سياهى و تباهى ناميد، چرا كه در آن زمان ابرهاى متراكم نادانى، سايه شوم و سنگين خود را بر زندگى بشر افكنده بود و جوامع آن روز در تنگناهاى اقتصادى و اجتماعى مرگبارى قرار داشتند، ليكن سنت تاريخ و قانون طبيعت و مشيت حق تعالى، همواره به اثبات رسانيده كه در چنين مقاطع حساس و يأس آور است كه روشنايى و اميد از اعماق ظلمت و يأس پيدا مىشود و بهار سبز و خرم از دل زمستان سرد و بىجان متولد مىگردد.
در عصرى، پيام روح بخش بعثت رسول اكرم صلي الله عليه و آله بر كالبد افسرده و مرده جهان دميده شد كه پانصد سال و به نقلى هفتصد سال از ظهور عيسى بن مريم گذشته بود. در اين فترت و فاصله ممتد كسى به پيامبرى مبعوث نگرديد، جهل و ظلم بر سراسر گيتى حكومت مىكرد و جنگ نامعقول ايران و روم نابسامانىها و افسردگىهاى فراوانى به بار آورده بود.
شاعر دانشمند، نظامى گنجوى اوضاع را چنين ترسيم مىكند:
|
نشد اندر آن مدت دير باز | |
|
به تاج رسالت سرى سرفراز |
|
|
به محراب طاعت قدى خم نشد | |
|
كسى در عبادت مصمم نشد |
|
|
نَزَد كس به راه شريعت قدم | |
|
نشد چشم كس تر ز اشك ندم |
|
|
چنين بود اوضاع عالم خراب | |
|
كه ناگه بر آمد برون آفتاب |
|
آرى، مشيت الهى بر اين بود كه از گريبان تاريكى، سپيده شكافته شود و آفتاب تابناك نيّر اعظم و فخر بنى آدم، حضرت محمد بن عبد الله صلي الله عليه و آله طلوع كند.
امام على عليه السلام مىفرمايد: خداوند متعال پيامبر اسلام را هنگامى فرستاد كه از عصر پيامبران پيشين مدت زمان بسيارى سپرى شده بود و ملتها در خواب عميقى فرو رفته بودند. فتنه و فساد، جهان را از كران تا كران فراگرفته بود و اعمال زشت و پليد رواج محسوسى داشت. آتش جنگ همه جا شعلهور بود و دنيا، چهرهاى بىفروغ و پر از مكر و فريب به خود گرفته بود. برگهاى درخت زندگى زرد و پژمرده گشته و از ميوه آن خبرى نبود. آب حيات [معنوى و اخلاقى] فرو خشكيده و نشانههاى هدايت، كهنه و خراب، و پرچم هدايت، سرنگون گشته و بيرقهاى پستى و گمراهى همه جا در اهتزاز بود. زندگى با سيمايى كريه و عبوس با اهل دنيا روبرو بود. ميوه درختش، فتنه و خوراكش، مردار و بر دلهاى مردم وحشت و اضطراب و بر برون آنان شمشير حاكم بود.(1)
پس از رحلت رسول اكرم صلي الله عليه و آله وحى منقطع شد، ولى بعثت همواره پويا بود و به حركت خود ادامه مىداد. پيامبر اكرم در عصر بعثت، دين را تبيين و تمام عوامل سعادت و بدبختى را براى جامعه بيان كرد و تحولى در جهان به طور كلى و در جزيرة العرب به گونه اخص ايجاد نمود. يكى از دانشمندان غربى مىنويسد: "اگر من در قرن بيستم در مقابل پيشوايان دانش اروپا با صداى بلند بگويم: روح حضرت محمد بزرگترين روحى است در ميان بشر كه از بدو پيدايش وى تا امروز شخصيتى همانند او پيدا نشده است، كسى نمىتواند در صحت گفتار من ترديد كند و اگر كسى در اين سخن ترديد نمايد، مىگويم در جهان مردى را نشان دهيد كه به تنهايى در يكى از اين امور موفق شده باشد:
1 ـ ملتى را مانند ملت عرب كه به قبايل مختلف منقسم و دشمن يكديگر بودند، متحد كند؛
2 ـ رذايل موروثى ملت را نابود ساخته و آنان را به فضايل بيارايد؛
3 ـ عقايد باطل و خرافى را از ميان ملتى بردارد و آنان را به دينى معتقد كند كه تا امروز در عالم، توسعه و انتشار روز افزون داشته و در آينده انتظار آن هست كه بر همه اديان جهان غالب آيد؛
4 ـ قانونى براى زندگى و نجات بشر بياورد كه ملت دور افتاده عرب را در سايه آن قانون بر دنيا سيادت دهد.(2)
به بركت بعثت نبى مكرم اسلام صلي الله عليه و آله بود كه علم و دانش عمومى شد و از انحصار شاهزادگان و مؤبدان و درباريان در آمد. حكومتى مبتنى بر عدل و داد و مردم سالارى دينى بر پا شد كه به فرموده قرآن: "لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْط" پيامبران با دليل و برهان و معجزه و كتاب آمدند تا مردم خود به پا خيزند و قسط و عدالت را جارى سازند.
پيامبر اكرم با داشتن مقام ولايت و امامت، محتواى بعثت را پياده كرد و با ايجاد عالىترين شكل حكومت، به بعثت تداوم بخشيد. در خطابهاى كه در حجة الوداع ايراد كرد و حضرت على عليه السلام را به عنوان جانشين بعد از خود منصوب كرد، حيات مجددى در كالبد بعثت دميد كه پس از امام على عليه السلام اين حركت به وسيله فرزندان معصومش ادامه يافت تا عصر غيبت كبرى فرا رسيد.
حركت پر بركت بعثت به يارى اهلبيت پيامبر تا عصر غيبت تداوم يافت و هم اكنون نيز به يمن علماى اسلام و مراجع تقليد كه نواب عام آن حضرت مىباشند، همچنان پيش مىرود تا منجى بشريت، موعود ملل، امام زمان(عج) ظهور نمايد و دنيا را از عدل و داد لبريز سازد و احكام روح بخش اسلام را از كران تا كران حاكم قرار دهد.
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: "اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نماند، خداوند متعال آن روز را به قدرى طولانى خواهد كرد تا مردى از اهلبيت من كه نامش هم نام من و كنيهاش مانند من است، خروج و قيام كند: يَمْلأ ُاللّه بِه الأَرْضَ قِسْطَاً وَ عَدْلاً بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً."(3)
همان گونه كه بعثت پيامبر اكرم در بدترين عصر تحقق يافت، ظهور حضرت حجت(عج) نيز در هنگامى است كه ظلم و جور و يأس و نوميدى جهان را فراگرفته باشد. در آن زمان از اسلام جز اسمى و از قرآن جز درسى باقى نمىماند. ابى بصير از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: "به خدا سوگند گويا مىبينم كه بين ركن و مقام، بر كتاب و برنامه جديد از مردم بيعت گرفته و بر ملت عرب سخت مىگيرد. آن گاه فرمود: وَيْلٌ لِطُغاةِ الْعَرَبِ مِنْ شَرٍّ قَدْ اِقْتَرَبَ؛ واى بر سركشان ملت عرب از شرّى كه تحقيقاً به زودى آنان را فرا خواهد گرفت."(4)
اللهم عجل فرجه و اجعلنا من انصاره و اعوانه.
پاورقيها:
1ـ نهج البلاغه دشتى، خطبه 89.
2 ـ به نقل از : مكتب اسلام، شماره پنجم، سال اول، ص 22.
3 ـ سنن ابى داود، ج 4، ص 107/ كنز العمال، ج 14، ص 264.
4ـ بحار الانوار، ج 52، ص 135/ ينابيع المودة، ص 489.
منبع:
پايگاه سراج، محمدباقر شريعتي سبزواري.
ب : موج اسلامی
هر حادثهای در جهان طبيعت ، خواه طبيعت بيجان يا طبيعت جاندار ،
جنبشی میآفريند و موجی گرداگرد خويش به وجود میآورد . بلكه هر حادثهای
خود موجی و جنبشی است كه بر سطح اين اقيانوس بيكران نمودار میگردد .
اين اقيانوس كه ما آن را با نامهای " جهان ، طبيعت ، گيتی " و غيره
میخوانيم و از طول و عرض و عمق آن فقط خدا آگاه است ، همواره از درون
خويش امواجی برون میفكند و جنبشهايی توليد میكند . آنچه بر ما از اين
اقيانوس نمودار میشود و در حيطه حواس ما قرار میگيرد و عقل ما در
جستجوی كنه و ماهيت آنها بر میآيد از نظری همين امواج و چين و شكنها
است كه آنها را " حادثه " میخوانيم و نامهای مختلف بر آنها مینهيم و
در جستجوی معرفت آنها بر میآييم . اگر اين امواج و چين و شكنها ، و به
عبارت ديگر : اگر اين " تعينات " نمیبود ، راهی برای معرفت نبود ، زيرا
نشانی نبود بلكه طبيعت و جهانی در كار نبود . چه ، جدايی طبيعت از
جنبش و تموج امكان پذير نيست .
همين نشانهها و علامتها و پيچ و خمها و نشيب و فرازها است كه به حواس
ما امكان عكسبرداری از اشياء میدهد و آن عكس و تصويرها به دست قاضی عقل
سپرده میشود .
از اينرو ، هر چيزی در طبيعت تا هست متموج است و در جنبش و تكاپو
است ، و تا متموج است و در تكاپو است هست . بی موجی و بی جنبشی مساوی
نيستی است .
| ساحل افتاده گفت گرچه بسی زيستم |
| آه نه معلوم شد هيچ كه من چيستم |
| موج زخود رفتهای تيز خواميد و گفت |
| هستم اگر میروم ، گر نروم نيستم |
امواج ، طبق خاصيت ذاتی خود ، به محض پيدايش ، رو به وسعت و گسترش
مینهند ، متواليا بر وسعت دائره خويش میافزايند و فاصله محيط و مركز را
بيشتر میكنند . و از طرف ديگر به هر نسبت كه بر وسعت دائره خود
میافزايند ، از قوت و شدت و طول آنها كاسته میشود ، تدريجا ضعيف
وضعيفتر میگردند و طولشان كم و كمتر میشود تا آنكه به نيستی و نابودی
لااقل از نظر ما میگرايند و به دنيای عدم میپيوندند .
برخورد امواج با يكديگر سبب خنثی شدن موج ضعيفتر میگردد . امواج قويتر
جلو توسعه امواج ضعيفتر را میگيرند و آنها را به ديار نيستی میفرستند .
از اينرو برخورد با موانع و عوامل قويتر ، عامل ديگری است برای نابود شدن امواج و حوادث و پديدههای جهان . حكما اين نوع از نيستی و نابودی را كه در اثر برخورد با موانع است " موت
اخترامی " و نوع اول را كه از پايان يافتن نيروی بقا ناشی میشود " موت
طبيعی " مینامند
ادامه دارد......
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by hazratpeyambar.blogfa.com
Design This Web By Majid Salahi @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM